تبليغاتX
یاسهای وحشی - آخزین پست ... آخرین نامه ... آخرین سکوت ... به بهترینم ... الف . م
...امشب کسی بر سر این گور می گرید ... گوش کن ، صدای گریه از همین نزدیکی هاست

 

 

 

می خواهم آرام شوم ... نمی توانم ...

دستهایم می لرزد ... فکر ِ این که تو کجای این جهان هستی آرامم را بریده ... فکر این که من چه تنها هستم ... و چه تنها بودم .... فکر این که نمی خواهم بفهمم ...

تاامروز همه را می فهمیدم ...

تا امروز می دانستم که اشتباه چیست ...

تا امروز معنای غربت را در کلام ِ عاشقانه ی خودم می فهمیدم ...

از امروز ، آن روی جهان نمایان شد ...

سنگ شدم ...

سنگ شدم ...

سنگ شدم ...

تا روزی که دوباره آب همان چشمه روح را در وجودم بدمد ...

از هر چه درد ست آزاد باش ...

من تو را می خواستم ، تا خودم را بشناسم ... تا خودت را دریابم ، تا با خلوت دلم آشنا شوم ...

تو چه بیرحمانه ، خلوتم را از من ربودی ...

می دانی با من چه کردی  ؟ ...

روزگاری را برایم گفته بودی ، که با تو چنین کردند که تو با من کردی ...

روزگاری را برایم ساختی که تباه شدم ... در دستان آتشین تو ، در چشمان پر از آرامش ِ تنفر ِ تو ، تباه شدم ...

می دانی ...

حس می کنم می شناسمت ... نمی دانم چگونه ... نمی دانم چرا ...

می بینم تو مرا حس کرده ای ، با من اشک ریخته ای ، با من مرده ای ...

می دانم ، به تو نیاز دارم ،تو را می خواهم  تا از همه ی درد ها آزاد شوم ...

تو کنار می روی ...

نمی توانی پنهان شوی ... می دانم  تلاش کردی ، تا کسی بشوی که نمی توانی

تو سعی کردی ، پنهان مرا ببینی

و حالا ، من تو را ترک می کنم ،

من نمی خواهم از تو دور بشوم ...

خواهش می کنم ، بفهم ، دستانم را بگیر ، از همه ی دردها آزاد شو ...

تو کنار می روی ،

نمی توانی پنهان شوی ... می دانم در تلاشی ، تا کسی بشوی که نمی توانی...

سالروز مرگم کم کم از راه می رسد ...

 آیا تو مرا سزاوار این می دانستی ... در دستان زندگی آرام می مانم ، این گونه آرام آرام خفه می شوم ...

این گونه تو در آرامشی ... می دانی ، آرامش تو برای من تنفس ست ... می دانم حتی نمی خواهی تصور کنی که می دانی ...

دیگر از آبرو چیزی برایم نمانده ... از هیچ چیز چیزی برایم نمانده ... رسوای عا لم و آدمم ... تو با من چنین کردی ای عزیز ... تو با من چنین بد کردی ...

هر چه دارم از تنهاچیزی که داشتم تا تنها چیزی که داشتم به تو دادم ...

تلفنهای پشت هم سعی می کنند مرا به خود آورند ... " احمق جان چرا نمی فهمی ؟ ... ملت سر کارن ، همه دارن فرار می کنن ، اینجا داری چه گهی می خوری ..." می دانی پشت تمام شهامت هایم ، پشت تمام ماندن هایم ، پشت تمام لرزیدنهایم تصویری سیاه و سفید از تو نشسته ... این آغاز من ست ...

می دانی سنگ نمی شکند ... می دانی آنچه شکستنی ست شیشه ست ... تا کجای این جهان ساکت می نشینی ... و دم بر نمی آوری ...

چرا ، چرا ، چرا ، یکبار ، در چشمانم زل بزن ، و فریاد کن ... آن چه را که بر تصویر یک بعدی وجودت می نشیند ...

من همه چیزم را باخته ام ... حال نوبت تو نرسیده که دستی بر آوری ... در این میخانه ؟ ... اجرت با خدایت ... آن که را می خواهی تو را دهاد ... این هم دعای پایان عمرم ... مگر بد بودم که بد می بینم ؟ ...

من که تنها نشستم ... من که سکوت کردم ... گفتی " حرف بزن ، تورو خدا منو با سکوتت  زجر نده ... هر چی می خوای بگو ..."  هیچ نگفتم ... تا بهانه ی تنها ماندن ِ امروزم خودم نباشم ...

تو ... من ... دروغهای این جهانیم ...

این حدیثها را به گور ببر ... زندگی ِ من دیگر ارزش ندارد ... من تباه شدم ... زندگی من نیز ...

دیگر دود سیگار دشمنم نیست ... تنها رفیق تنهایی هایم ...

دیگر دوستانم ، دوستانم نیستند ... دیگر دوستی ندارم ... زندگی من خالی از هر چه بند ِ نفرین شده ی عشق ست ...     نفرین تو کار مرا ساخت ... مرا ساخت ... مرا ویران کرد ...

من می فهمم ...

من تفاوت نگاه پر از تنفر تو را با نگاه عاشقانه ی کودک معصوم کنارم می بینم ...

                                                                                          کودک احمق کنارم ...

فکر نکن تنفر تو پنهان ست ... این را زودتر از آنکه در گوشم بخوانند ... زودتر از آن که تو در گوشم ، ذهنم ، وجودم زمزمه کنی ، خیلی زودتر از این که تو مرا بشناسی می دانستم ...

فکر نکن پنهانی ...

فکر نکن پنهانم ...

ما رسوای عالمیم احمق ! رسوای حماقت من ، رسوای کثافت وجود تو !

متشکرم ...

از این که همه چیز را از من گرفتی ... و ویرانه ی آن کاخ عظیم را به من بازگرداندی ...

من امروز بر آن کاخ عظیم ، بر آن کوه ِ سنگی سلـــــطنت می کنم ...

من امروز از همین سنگها هستم ...

هنوز هم با انسانها فرق دارم ...

هنوز هم با انسانها فرق دارم ...

هنوز هم با انسانها فرق دارم ...

من تا ابد از این همین سنگها می مانم ...

 

خدایا ، نامه ای برایت دارم ... " دارم می یام پیشت ... برای یه جهنمی جا داری  ... "

خودم را به دست باد می سپارم ... فارق از خودم ...

زندگی تو چه شیرین ست ... دود ، نفرت ، لحظه های بر باد ، ... برایت آرزوی موفقیت دارم ... اما در همین زندگی ...

در همین کثافت تباه بمان عزیزم ...

در همین نکبت رشد کن بهترینم ...

در همین نفرت ، جان تازه بگیر ماندگارم...

در همین اندوه بمیر تمام وجودم ....................................

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 14:11  حرفای یاس یاس  |