|
...امشب کسی بر سر این گور می گرید ... گوش کن ، صدای گریه از همین نزدیکی هاست
|
دستهایش را زیر چانه اش گذاشت ... آرام به نقطه ای بی وجود خیره شده بود ...
می دانم این پایان راه است ... پایان هر چه بودن اگر تا کنون بوده ای ... پایان هر چه ندانستن ... امروز دیگر می دانی هر آن چه را تا دیروز در خیالت پرورانده بودی ...
آری ... آرزویی که دیگر مُرد ... آرزویی که تو در خیال ، تا آسمانها پروازش داده بودی .. آسمانی که هیچ ستاره ای در آن نبود ...
من تنها به گوشه ای از زمین می نگرم که تو را برای اولین در کنار هم بودن ، تجربه کرده بودم ... اولین اضطراب ... اولین نگاه ِ آشنا ، اولین اشتباه ِ شیرین ...
پایان ابدیت هم از راه رسید ... آنجا که نرسیدن معنای گم شده اش را در سرنوشت این نفرین شده پیدا کرد ...
به اندازه ی تمام بودنها ، قرار است نباشم ... به اندازه ی تمام عشقهای پوچ ، باید بمیرم ... باید تمام روشنی ها را دور بریزم تا مرا در این تاریک کده ذره ای نورانی ببینی ... اگر ببینی ... اگر بخواهی که ببینی ...
یکبار برای ابدیت ... با همه بازی می کنی ... چرا مرا لایق حتی همبازی شدن هم نمی بینی ...
من ، به اندازه ی تمام نفرین شده های زمین از فرمانروایی بیزام ... از تنهایی این قصر ماتم زده ی بی تو ، بیزارم ... و تو می دانستی و چه ساده تنها گذاشتی ... تمام تنهایی های وجودم را ... که برای تو توبه ی کلام کرده اند ...
به سکوتم می نگری و ساده لبخند می زنی ... این سکوت بی صدا پر از فریاد غربت است ... در سرزمینی که امیرش تویی ... جایی که امین دلهای دشمنی ...
من زخم خرده ی نفرین تواَم ... کاش آن زمان که می دانستی تولد این آتشکده ست مرا در این ماتم نمی سوزاندی ...
آیا این آخر ست ؟ ..
برای تو پایان یک نمایش ..
برای من آغاز یک مرگ ...
من ، غریبه ای از جنس نفرین ، چه آرام و ساده در آرامش یک رویا خام شدم ... و چه بیهوده می کوشند تا ذره ای از مرا در خود ذوب کنند ، آنان که خبر از غروب دیروزم ندارند ...
من ، نفرین شده ی عشق تو ... من ، تنها به حرمت ابدیت تو ، تا ابد در این غریبستان اسیرم ... نیازمندم ... به تمام آنچه که از تو مانده ... شاید اگر تنها لبخندی خشک ... مرا برای همیشه ، نگه دارد ...
به فریادم بِرس ...