|
...امشب کسی بر سر این گور می گرید ... گوش کن ، صدای گریه از همین نزدیکی هاست
|
چه ساده خندیدی ...
سالها بود خسته بودم ... تمام لحظه ها مرا در خاطرات مرده غرق ساخته بودند ... مثل تمام حماقتها ، از تمام آدمها ، خسته بودم ...
می دانستی چقدر خسته ام ... خسته ...
آمدی ...
شهره ی وجودم شدی ... چه ساده تاج سلطنت دلم را بر سرت گذاشتی ... چه ساده فرمانروای این سرزمین خسته شدی ... چه ساده ...
هر لحظه در وجودم آتش هم می سوخت ... طاقت زنده بودن برایم سخت بود ... هر لحظه در انتظار سوختن مرا در هم خرد می کرد ...
تو می دانستی ...
تو می دانستی کسی در آتش می سوزد ... آن زمان که به من گفتی " زندگی تنها یک شوخی ساده ست ... خیلی ساده ..." و من چه ساده باور نکردم ... که تو هم ... یک شوخی ساده هستی ... خیلی ساده ...
نمایش تمام شد ... پرده ها پایین رفت ... تو از سن پایین آمدی ...
من ،تنها تماشاچی این نمایش ... تنها ماندم ...
تنها
تنها
من ، در یک لحظه آن زمان که گفتند تو یک شوخی بودی ، چه ساده خرد شدم ...
و چه ساده ، نشنیدم ... من از تو هرگز نشنیدم ... کاش خودت مهر مرگ را بر وجودم می زدی ... نه دست آشنای یک غریبه ...
من در حسرت یک آشنا .. کسی که بشنود ، کسی که بخواهد بماند ... از هر چه شنیدن و ماندن متنفر شدم ...
امشب تنهایم ...
سالهاست که تنها هستم ... حتی زمانی که تو بودی بی آن که بدانم تنها بودم ...تو نیستی ... حتی حضورت هم با من نیست ... تنها خیالی از تو ... شاید یک عکس سیاه و سفید روی قاب منیتور ... شاید گرمای گم شده ای از تو ... شاید منی بی تو ...
وجوذم را در خودت غرق کردی ... چه ساده هر دویمان را غرق کردی .." ما " را کشتی ...
من تنها ماندم ... غریب ... و حتی خودت هم نمی دانی که آن نقش روی صحنه مرا در یک لحظه چگونه برای همیشه تنها گداشت ...
شاید این سزاوار من است ... منی که همیشه بد بوده ام ... می دانم ...
شاید این سزاوار من است ... منی که نا دانسته که تو کیستی ، تو را در یک خیال خام بودن تجربه کردم ...
حرفها برای گفتن زیاد ست ... تنها تو نیستی که بشنوی ...
کاش یک لحظه باز می گشت ...