|
...امشب کسی بر سر این گور می گرید ... گوش کن ، صدای گریه از همین نزدیکی هاست
|
وتو را برای نبودنت در تمام غربتهای شبانه ام محکوم می کنم …
تو را ساده آموختم … زمانی که برای انسانها درسی نا آموختنی بودی … تو را ساده باور کردم … زمانی که رنگهای ساده هستی چهره ات را از من پنهان می کرد … و تنها در تمام اين روزها و شبهای طولانی ، با خيال ِ کودکت در کوچه های گم گشتگی ، صادقانه ام را باور کردم … ببين چه هستی ِ فقيری دارم که در مه عظيم حاکم بر تو ، معنای من را يافت …
من ساده بودن را از تو آموختم … زمانی که راه های بودنت را به من نماياندی … من مهربان بودن را از تو آموختم ، زمانی که در رنگهای نامهربانی رد پای تو را ديدم … من تنها اشک ريختن و در جمع فرياد شادی برآوردن را از تو آموختم … زمانی که محکوم قهر تو بودنم … من تنها سوختن را از تو آموختم ، زمانی که بی تو بودن را برای اولين بار و با تو بودن را برای آخرين بار ، آغاز کردم … من عاشقانه نوشتن را آموختم ، زمانی که ديگر حرفهايم را نشنيدی … و برای آخرين واولين بار اين همه التماس را به يکباره آموختم… زمانی که تو مرا از خود راندی ، اين چنين که امروز تو را از خود می رانند …
من تو را در فریادهای شبانه ام يافتم ، زمانی که از خدا خواستم مرا به خاطر تمام تنها ماندنهایم از من جدا سازد … و در آن شب تاريک صدای تو را خوب به ياد می آورم ، زمانی که مرا به زندگی راندی برای دومين بار ، و من متولد گشتم … برای دومين بار …
آری … در کشاکش آن تلاطم عاشقانه ، آنجا که صدای نبض تو زير انگشتانم بود ، آنجا که تنها صدای خاموش ما ، نفسهای گرم يک مشاعره ی عاشقانه بود … آمجا که حرارت وجودت را بر چهره ام حس می کردم … و تنها در يک لحظه از تو غرق گشتم … و تو تا ابد در خاموشی آن لحظه ماندی … آری … من سالهاست که در آن خاطره مانده ام … چرا که تو را در آن خاطره گم کردم … و امشب که سالها از آن شام تاريک می گذرد ، هوای دلم دوباره ابری ست و دوباره چه ساده ، همانگونه که به من آموختی ، به درگاه خدايمان التماس می کنم … مرا به خاطر تنها گذاشتنهايم از من رها کن … چرا که تو نيستی … اری … تو ديگر نيستی … آن خاطره آنقدر شيرين بود که تو را برای هميشه از من ِ تنها جدا کرد … و من برای دومين با ر، تنها گشتم …