|
...امشب کسی بر سر این گور می گرید ... گوش کن ، صدای گریه از همین نزدیکی هاست
|
آسمان را به یاد بیاور ...
آن شب خورشید هم می تابید ... من در یک غروب شیرین برای همیشه ماندم ... در یک نگاه ...
زمین زیر پاهایم ، تاب ماندن نداشت ... ما ذوب شدیم ...
آری ،
"ما " ذوب شدیم ...
من تنها مانده ام ،
این جا ،
کنار تمام قصه های تو ،
کنار تمام خنده هایت ،
کنار عطر و بوی تو ،
معتاد وجود تو ،
در کابوس تو ، هر شب و هر شب ...
بخواب ای نازنین ای یار ، بخواب ای خفته ی بیدار ...
این خفته سالهاست که چشم انتظار دری ست که هرگز باز نخواهد گشت ... دری که حتی اگر " ما " هم بخواهد باز نخواهد گشت ...
ای خدا ، غیر از تو که یاری ندارم ...
برای تو می نویسم ... دیگر از چه واهمه دارم ... زمانه مرا می شناسند ... تو مرا به زمانه شناساندی ... بگذار هر چه می خواهد بشود بشود ... بگذار زمین و زمین مرا در یک نفرین نابود کنند ...
مرا ، تو ، سالهاست نابود کرده ای ... آن زمان که دست نیازم سوی تو بود ... و تو چه آسان شاخه ای خشکیده را از درختی قطع شده بوی سویم دراز کردی ... تا شاید آخرین دیدارم باشد ... با تو ...
من خسته ی بی عقل ... در این گوچه های بی فرجام تا کجا می روم ... تا کدامین میدان به مبارزه خواهم نشست ؟ ... زمانی که تنها نشانی از تو شاید بوی مرگ باشد ... در پوسته ای باریک ، از جنس تنها یار همیشگی ات ...
خورشید غروب کرده ... ساعتهاست که جسد خشکیده ام کنار این قصر سیاه ، مرگ را به رقص دعوت می کند ...
صدایت در گوشم می پیچد ... " " زمانی که سکوت ، تنها صدایت بود ...
خـــــــــــــــــــــــــدایا ... تو کیستی ... ؟ ...
من می دانم تو مرا نشناختی ... و هرگز هم نخواهی فهمید ، و نفهمیدن شیرین ست ... مثل پسر بچه هایی که با توپ پلاستیکی فینال جام اروپا را حقیر می کنند ...
من می دانم تو نمی دانی ... که در این غمکده چه می گذرد ... و چرا می خواهی ، کسی بداند در ماتمکده ی تو چه می گذرد ...
من می دانم تو نمی خواهی ... آخرین فریاد هایم را که همیشه آغاز بوده اند بشنوی ... حتی در این فضای بی بعد ...
کاش حتی خدا فریادم را می شنید ...
جسد خشکیده ام را پیدا کرده اند ...
سالهاست اینجا مانده ...
بوی آشنایی می دهد ...
غرق تو گشت ...
بوی تو را می دهد ...