|
...امشب کسی بر سر این گور می گرید ... گوش کن ، صدای گریه از همین نزدیکی هاست
|
اینقدر آغاز کرده ام که امشب بای پایانم ... جایی ندارم ...
...
.
می گن سرطان ریه داری
می گن تا چهار پنج ماه دیگخ بیشتر دووم نمی آری
می گن داری میمیری
می گن ...
به اندازه ی سالها ندیدنت ، تو را دیدم ... و تنها چیزی که از کودکی های کوچکم به یاد دارم شاید سهمی از زیر زمین تاریک خانه ای قدیمی بود ...
و جای چند زخم قدیمی ...
امروز ، تو را حتی نمی بینم ...
نمی دانم کجایی ... کسی حرفی نمی زند ... نرا با سکوتشان ویران می کنند ... اسم تو را هیچ جا نمی بینم ... هیچ جا نیستی ...
و خداوند انسان را آفرید .
و خود ، از آن بالا ، به انسان خندید ...
و ما فکر کردیم که خیلی مهربان است ...
امروز دیگر اینطور فکر نمی کنم ...
شاید خدای تو آن نبود که من فکر می کردم ...
گوش کن ...
دیگه هیچ چی نمی گن ...
دیگه هیچ صدایی نمیاد ...
فقط
صدای آروو هق هق یه پسر بچه ی کوچولو میاد ...
که مادرش برای همیشه اونو ترک کرده ...
زمان چه سریع مارا از هم جدا ساخت ...
کودکیهایمان ، تنها دارایی مشترکمان در یک خاطره ی کوتاه ، یک تصویر مبهم ، یک صدا از جنس سکوت ... پنهان شد ...
زمان در دستهایش مهربانی گم شده ی مارا تسخیر کرد ...
و تو می دانستی که چه زود پایان این آغاز از راه خواهد رسید !
دستهایم را بر چهره ات می کشم و خودم را در تمام خط و خطوط صورتت پیدا می کنم ...
دستهایت را بو می کشم و به یاد تمام با هم بودنهایمان ، ساعتها و ساعتها انتظار بازگشتت را لمس می کنم ...
تنهایی هایمان را خوب به یاد می آورم ... و انتظار ساده و کودکانه یخندیدن ... شاد بودن ... چرخیدن تا انتهای حیاط خانه ... و از عمق جان با هم بودن ... !
امروز سالهاست که زمان می گذرد و سالهاست که برای دیدنت لحظه شماری می کنم
افسوس ...
رفته ای و هرگز باز نخواهی گشت ...

از امروز عاشقانه نوشتن را می نويسم … وتو را برای نبودنت در تمام غربتهای شبانه ام محکوم می کنم …
تو را ساده آموختم … زمانی که برای انسانها درسی نا آموختنی بودی … تو را ساده باور کردم … زمانی که رنگهای ساده هستی چهره ات را از من پنهان می کرد … و تنها در تمام این روزها و شبهای طولانی ، با خيال ِ کودکت در کوچه های گم گشتگی ، صادقانه ام را باور کردم … ببين چه هستی ِ فقيری دارم که در مه عظيم حاکم بر تو ، معنای من را يافت …
من ساده بودن را از تو آموختم … زمانی که راه های بودنت را به من نماياندی … من مهربان بودن را از تو آموختم ، زمانی که در رنگهای نامهربانی رد پای تو را ديدم … من تنها اشک ريختن و در جمع فرياد شادی برآوردن را از تو آموختم … زمانی که محکوم قهر تو بودنم … من تنها سوختن را از تو آموختم ، زمانی که بی تو بودن را برای اولين بار و با تو بودن را برای آخرين بار ، آغاز کردم … من عاشقانه نوشتن را آموختم ، زمانی که ديگر حرفهايم را نشنيدی … و برای آخرين واولين بار اين همه التماس را به يکباره آموختم… زمانی که تو مرا از خود راندی ، اين چنين که امروز تو را از خود می رانند …
من تو را در فریادهای شبانه ام يافتم ، زمانی که از خدا خواستم مرا به خاطر تمام تنها ماندنهایم از من جدا سازد … و در آن شب تاريک صدای تو را خوب به ياد می آورم ، زمانی که مرا به زندگی راندی برای دومين بار ، و من متولد گشتم … برای دومين بار …
آری … در کشاکش آن تلاطم عاشقانه ، آنجا که صدای نبض تو زير انگشتانم بود ، آنجا که تنها صدای خاموش ما ، نفسهای گرم يک مشاعره ی عاشقانه بود … آمجا که حرارت وجودت را بر چهره ام حس می کردم … و تنها در يک لحظه از تو غرق گشتم … و تو تا ابد در خاموشی آن لحظه ماندی … آری … من سالهاست که در آن خاطره مانده ام … چرا که تو را در آن خاطره گم کردم … و امشب که سالها از آن شام تاريک می گذرد ، هوای دلم دوباره ابری ست و دوباره چه ساده ، همانگونه که به من آموختی ، به درگاه خدايمان التماس می کنم … مرا به خاطر تنها گذاشتنهايم از من رها کن … چرا که تو نيستی … اری … تو ديگر نيستی … آن خاطره آنقدر شيرين بود که تو را برای هميشه از من ِ تنها جدا کرد … و من برای دومين با ر، تنها گشتم …
زمانی که می دانی سالهاست در این غربت خاکی
جای پای قدمهایت را
مرور کرده ام ...
نگاه کن
مرا ببین
در غربتی پنهان از چشمهای تو
در حرارت این زمستان
برای لحظه ای از سکوت
سالهاست شنوای صدایت بوده ام
مرا می شنوی ؟ ...
امروز که محتاج تو ام ... دیگر نیستی ...
نمی
دانم چرا می خواهی من در خلا قدم بزنم ... آیا این آغاز مرگ من ست ؟ ...
نابودی ِ تمام آنچه خودت به من دادی ؟ ...
تا کجا مرا ویران می کنی ...
خدا یا ! می خواهی مرا به خاطر آنچه که تنها تو می دانی نابود کنی ؟ ...
چرا به یکباره تمام آنچه را که تا امروزبه من دادی نمی گیری ؟ ...
چرا آن فرشته ی زرین بالت را نمی رسانی ؟ ...
من منتظرم ...
و می دانم تو به انتظار من می خندی ...
شاید سالهاست که این مردم در انتظار تو اند ؟ ...
و تو چه آسان می توانی ...
مرا در دام خودم ویران کنی ...
در این خلا ء پنهان دستی آسمان را می کاود ...
به دنبال بهانه ای برای پایان ...
و تنها من می دانم چه ساده ویران می شود ...
قلب آن که آرام و آرام جام مرگ را در آرزوی زندگی تا آخر ِ خط می نوشد ...
بگذریم ...
مرا روز به روز بیشتر و بیشتر از هم می پاشد ...
گاهی از خودم خوشم می آید ، به فاصله ی شاید چند نفس ِ دیگر ، از این تنم و این وجودم واین بودنم متنفر می شوم ... گاهی عاقل می شو م .. و همیشه نادان می مانم ...
کاش بچه بودم .. تا نمی فهمیدم که مردم چه می گویند و چه می خواهند ... کاش می توانستم آرام در چشمان مردم آب شوم تا دیگر مرا نبینند تا مرا فریب ندهند ، مرا در هم خرد نکنند ...
نمی دانم چرا ، چرا ، چرا ؟ ... خدایا می دانم تو هم دیگر جواب حرفهایم را نمی دهی .. و چراهای من همیشه بی جواب خواهند ماند ...
...
دلم گرفته ، دلم از تمام این آدمها گرفته ... دلم هوای بغض دارد ... هوای مرگ دارد ... کاش می توانستم فریاد بزنم و هیچ آغوشی نباشد که مرا برای چند ثانیه در هم فشردن در بر گیرد ...
کاش می توانستم در یک ثانیه از کودکی هایم گم شوم و تا ابد کسی به دنبال زجر دادن من نباشد ... کاش می توانستم مثل تمام بچه هایی که می آیند و می روند در نادانی و نفهمی خود بمانم و بمیرم ...
کاش دروغ نبود .
کاش توهین نبود .
کاش فریب نبود .
کاش ویرانی آدمها با حرفهای بی اساس نبود .
کاش خودنمایی نبود .
کاش من نبودم ...
همیشه در هراس روزی بوده ام که بخواهم فریاد بزنم ، من هیچ کس را دوست ندارم ...
امروز ، اما می خواهم فریاد بزنم ... تا همه بدانند ... تا همه ی آنان که وقتهای با ارزششان را صرف خراب کردن من ِ بی ارزش می کنند بدانند ... من هیچ کس را دوست ندارم ...
و می دانم که این یک احساس دوطرفه نیست ...
دلم گرفته ...
به خدا بغضی که در گلو دارم مرا این چنین به " خاص نویسی " واداشته ...
دلم گرفته .. از همه ی آدمها دلم گرفته ..
و می دانم که تو این را می خوانی ... پس بدان .
ویران کردی ، هر چه را که پس از رفتنت با خون دل ساخته بودم...
تا کی ؟ تا کی ؟ تا کی ؟
زمانه مرا در خود واداشت ... شاید این بازی سرنوشت است که تو را به خود مشغول می کند تا خود بدانی که تا کجای این بازی ، شکست نخورده می مانی ... و بدانی که انجام تو تنها هنگامی ست که بمانی و میدان را ترک نکنی ...
نمی دانم چه آغازی مرا به این فرجام رساند ... تنها می دانم من باید به آنجا برسم که تیر و ترکش این جماعت نادان ، این عاشق پیشگان بی هنر ، این مردم در خود فرو رفته که تنها به هنگام شنیدن بوی طعمه سر از پیله ی تنهایی خود در می آورند ، این جماعت در حماقت خویش گم گشته ، ... به من نرسد ...
این فرار نیست ... این آنجاست که راه را بر ماندن درد می بندی ... آنجاست که برای پرواز تو دری باز می شود و تو می توانی |رواز را لمس کنی ... پریدن با خود توست ...
یا می پری و دنیای تازه را با تمام خطرات و تجربه های پنهان آن با تمام وجود لمس می کنی ،
یا تا ابد در پیله ی تنهایی خود ، که بی هنران نام عشق بر آن می نهند ، به زایش غم و تنهایی دست یاری می رسانی ...
آری ... تا دیشب این صحرا تنها و تنها سراب داشت ...
اما امروز این گلستان چشمه ای دارد که در انتظار من سالهاست که اشک می ریزد ...
باید برای نشریه مطلب بنویسم ، اما نمی توانم از شب جمعه و این خرمای در دستم چیزی نگویم ... و از زنی که چهره اش مرا به یاد مادرم انداخت ...
شروع می کنم به فاتحه فرستادن ... یک ، دو ، سه بار ... هزار بار ...
آقا ، تو چقدر دوری ...
چرا باید از خواب برخیزم و اولین چیزی که سکوت تلخ همیشگی ام را می شکند ، صدای یاد تو باشد ... آیا این پیام اوست که تو را از من گرفت ؟ ... باید به یاد مرگ باشم ؟ ...
امروز صبح من باز هم غفلت کردم ... همان غفلت تازه ام ... و هر روز اعتیاد جدید من بیش از دیروز ِ من می شود ...
شاید این پیام اوست که مرا به خود بیاورد ... من چقدر به خودم اعتقاد دارم ؟ ... و به توانایی های درونم چه اطمینانی ست ؟ ... که اینگونه راحت و با اطمینان طعم مرگ را هر روز و هر روز در دهانم حس می کنم ؟ ...
نمی دانم در این زمانه ای که مطلب من در نشریه ای ، هر چند کوچک چاپ شود ، مردم بع سوی کدام خراب آباد ، سقوط می کنند ...
هزار بار از خودم پرسیده ام ... هزار بار از خودم جواب خواسته ام ...
" سارا ، کجایی ؟ "
و هر بار یک غرور تازه ، مرا در این پیام سرد خاموش کرده است ... " نمی دانم ! "
دیشب دیوانه بودم ... و این جنون تا سپیده ی صبح مرا به کام می کشید ... امشب نیز همانم ... دیوانه ای در دام ِ بودن ! ...
کسی از آغاز من خبر ندارد ... همان گونه که پایانم اینچنین تلخ خواهد بود ...
امشب باید به تمام این دامهای پشت هم ، پشت پا بزنم و تنها در آرامشی که سخت می توان آن را یافت ، اما می توان ، نفس بکشم ...
آری ، امشب ، شاید برای من تولدی دیگر است ...
می دانی! ...
چرا که اگر نمی دانستی ، اینگونه مرا در این حرارت نمی سوزاندی ...
هر روز و هر روز ...
و من و تو چه بی تفاوت از کنار هم می گذریم ... هر روز و هر روز از کنار هم می گذریم ...
بی تفاوت ...
از جنس من اند ...
من کیستم ...
و این خداست که هر روز مرا می آفریند ، جدا از من ِ دیروز ... و این منم که بی آنکه بخواهم من ِ تو می شوم ...فریاد مرا هیچ نفرینی نخواهد رساند ... تو نیز خود در این آتش سوختی ، زمانی که چهره ات در شراره ی شعله های من رنگ خون را تحقیر می کرد ....
فردای ما از راه می رسد ... و تو حتی به غروب امروز نیز نمی نگری ... چه رسد به خیالی خام از طلوع فردا ...
روبه رویم نشسته ای ، اما به اندازه ی تمام این ۲۱ سال از من دوری ... من نمی دانم فردای من کجا خواهد رسید ، که در ان تا ابد در یک لحظه از تو غرق شوم ، چندی ست خیالی بر من آمده ... من فردایی نخواهم داشت ... و همیشه در تکاپوی این سوال بی جواب واژه های تکراری ِ تکراری را از نفرت این عشق ، مست ِ مست م یکنم ... من می دانم که تو در فردایی دور ، بر گور من ، قطره ای اشک هم نخواهی ریخت ...
می توانم به آرامی در یک لحظه از تو ، از نو متولد شوم ... می توانم لحظه ای از تو را تا ابد همچون عطر نگاه دارم ...
می توام در جواب سکوتهای بلند تو یک فریاد کوتاه بزنم ... شاید از شوق ...
می توانم در این دنیای بزرگ تو ، که مرا ذره ای در خود جای نمی دهد ... برای یک لحظه ی خیالی گم شوم ... و تا ابد در آن لحظه بمیرم ...
می توانم در یک عبور سرد تو ، به دنبال عطرت تا سالها در خاطره ای شرطی بمانم ... می توانم در تک تک سخنانت ، صدای تنفر را خاموش کنم و سکوت عشق را به فریاد در آورم ... می توانم ...
می توانم در یک دنیای دیگر به اندازه ی تمام محبت تو در یک نگاه خلاصه شوم ، در یک لبخند بمیرم در یک ماندن کوتاه شوم ...
می توانم هزاران سال در سکوت تو جان دهم تا تو لب بگشایی ... می توانم در صدای خنده تو شوق دنیا را ببینم ... می توانم سالها تو را ببینم ... می توانم سالها تو را ببینم ... بی آن که لحظه ای با تو سخن بگویم ... بی آن که لحظه ای مرا بشناسی ... بی هیچ صدایی ...
... آری ، بی هیچ صدایی ، می توانم در آرزوی تو جان دهم
تنها سکوت می کنم ...
تنها از تو می نویسم ...
تنها از تو می گویم ...
تنها از تو می خوانم ...
همین کافی نیست ؟...
هوا پر از بوی سرو است ... پر از بوی توست ... اینجا غریبستان است و من با تمام خاطرات آشنایم در اینجا قدم برمی زنم ... صدای زمزمه ی آرام برگهای این کوچه مرا به یاد بغض کهنه ی درونم می اندازد ... به یاد تو آرام دستانم را در آسمان شب باز می کنم ... نمی خواهم به این همه فاصه فکر کنم ... به این همه خیال ... که میان احساس من و عقل تو نشسته ...
تنها می خواهم به تو بیاندیشم ... به تو ... به نگاه آخرت که هنوز هم در آتشش می سوزم ...
خدایا ! ... فریاد مرا می شنوی ... از اینجا ، از این ارتفاع ، مجاور تمام برگهای سروهای رقصان نشسته ام ، می شنوی ؟ ... به تو التماس می کنم ... چرا که آنقدر بزرگی که مرا خوار نمی کنی ...
به تو میاندیشم ... چشمانم را بسته ام و تنها تصویر تو را در سایه ی آبی این آسمان سیاه روشن می کنم ... به تو که بی آنکه بخواهی عاشقانه نوشتن را به من آموختی ... بی آنکه بدانم ...
زمان در پهنای این عرصه ی کوته فکر چه سریع ما را به سوی پایان می برد و تو نیز می دانی ، من در اندیشه ی تپش هر لحظه با تو بودن ، روزها را به تنها و تنها یک شب ، پیوند می زنم ...
در سایه های تاریکی قدم بر می دارم ...
هوا پر از بوی سرو است ... هوا پر از بوی توست ...
دیشب خوابی دیدم ... نمی دانم من کدام بودم ... تنها می دانم خوب نبودم ... نمی دانم ، شاید خودم بودم ...
سایه های تاریک ذهنم مرا رنج می دهند ... من نمی دانم کیستم ... و فردا را هم نمی شناسم ...
فردا .
شاید یک آفتاب دیگر و قطعاً یک غروب تاریک ...
فردا را نمی شناسم ... شبی که غریب خواهم بود از راه خواهد رسید ... و من در آن تاریکی دیگر هیچ کس را نخواهم شنید ...
فردا را نمی شناسم ، چرا که او را هرگز نخواسته ام ... من در فردا های تاریکی تعریف شده ام که هیچ کس نمی خواهد حتی برای لحظه ای در آن غرق شود ...
من در ذهن بیماری مرده ام که مرا حتی برای اندک لحظه ای نمی شناسد ...
کسی که مرا میازارد ... و هر گاه او را در آیینه ی چشمانم می بینم ، پایان شادی ها و خوشی ها را در یک غبار کوتاه از گذشته ای تلخ بر تمام وجودم جاری میبینم ...
من نمیدانم کیستم ... من نمی دانم تو کیستی ...
تنها آنچه می دانم این است که این شب و این غروب و شام تاریک و این دلهره و این شکستنها ، در یک سپیده یصبح تمام خواهد شد ... در حالی که می دانم در آن روز فردی پایان بودنش را بوسیده است ...
در آن روزی که می دانم تو خواهی مرد .
من براي سال ها مينويسم ......
سال ها بعد كه چشمان تو عاشق ميشوند.......
افسوس كه قصه ي مادربزرگ درست بود......
هميشه يكي بود يكي نبود
زمانه مرا در یک لحظه ی کوتاه ، شاید به اندازه ی یک تبسم تلخ ... خلاصه کرد ...
من ... واژه ای مرده شد که تا عمق این شام تاریک ، وجودم را می لرزاند ...
... از نمی دانم ها سرودم ... از تاریکی های وجودم ... از پلیدی های روشن ضمیرم ... از بودنم ... از من ِ خفته در نگاهم ...
من نمی دانم تا کی باید بنویسم ... نمی دانم تا کی در نوشته هایم تمام دلواژه هایم را میمیرانم ... من نمی دانم تا کی هستم و زبان گفتنم هست ...
حتی در این تاریکی های خمار هم به دنبال تاریک تر می گردم ... با واژه هایی که خود نیز معنایشان را نمی دانم شعر های دروغین به هم می بافم ... تا شاید آن که می خواهم حرفم را بفهمد ، بفهمد ... افسوس که حتی نمی خواند ...
من در تعلقی حقیر ، وجودم را به بند کشیده ام ... با شایدهای تاریک ، ذهن روشنم را خاموش کرده ام ...
من خودم را کشته ام ...
در خاطرات این انسانها به اندازه ی سالها گم گشته ام ... در مرز روشن و تاریک دلهای پاک و ناپاک ...
...
با غریبه هایی به اندازه ی تمام پلیدی ها ی درونم ...
مدتهاست تنها مانده ام ... و امروز اگر از من آشنایی می خواهند سرد پاسخ می دهم ...
من حتی در خود نیز تعریفی از خودم ندارم ... چگونه به اندازه ی وسعت یک دوست ، باید بزرگ شوم ؟ ... تا در یک پیوند ، عمر را دوباره از نو رنگی تازه ببخشم ؟ ...
۲۰ بهار گذشت ...
و من هنوز هم نمی توانم علتی برای وجود از دست رفته ام بیابم ...
نمی دانم کجا هستم ...
چه می کنم ...
چه می خواهم ...
گاهی تو را می بینم که آرام و بی صدا از کنارم عبور می کنی …
چه شاد و آرام پرواز می کنی و میروی …
و من هرگز نمی فهمم به کجا می روی…
و آیا دوباره بازمیگردی ؟ …
…
من زمانی را به یاد می آورم که در انتظاری بیهوده ، که برایم با ارزشترین بود ، ساعتها و ساعتها در طلبِ جان ، جان می دادم …
…
من زمانی را به یاد می آورم که نمی دانستم خدا چیست و خدا خود را در نگاهی به من شناساند …
من شبی را به یاد می آورم که برای من آغاز حیات بود … هر چند آسمان تاریک بود اما برای من روزی نو بود … و من از فردای آن روز زنده شدم … منی که مدتها بود جان داده بودم ، در شبی که تو به من ناخواسته بخشیدی ، چه آرام جان دوباره گرفتم …
من چه آرام به معنای بودنت پی بردم …
می دانی از چه حرف می زنم … تو بهتر از هر غریبه ای با تمام غریبگی هایم آشنا بودی …
...
من مدتها در انتظار بودم … شاید احمقانه … اما چیزی را که یافتم ارزش داشت ، چرا که تو را در بهاییش
باختم …
من ، آری ، من ، تو را باختم …
…
من نمی دانم فردا چگونه خواهم بود … من نمی دانم تو به آن زیبای خفته خواهی رسید یا نه ، تنها می دانم که خدا می بیند … تمام این ضربه ها را می بیند …
روزگاری تو در کنارم بودی و می دانستی چقدر برایم سخت است زمانی که مرا از خود برانند … اما امروز تو چه زیرکانه ، خود نیز مرا از خود می رانی …
…
من چه آرام و ساده گول خوردم … چه آرام و ساده خودم را ، احساساتم را ، وجودم را ، تمام زندگی ام را ، باختم … در قماری که می دانستم تو از ابتدا برنده ی بازی بودی …
و تو روزی می بازی … تمام آن چه را که تا امروز از من ربودی … روزی خواهی دید … روزی که معنای این تلخی را بچشی … زمانی که تو را از خود اینگونه که تو می کنی برانند …
نمی دانم من در آن روز کجا خواهم بود … شاید در پشت این خنده های کاذب ، برای همیشه پنهان شده باشم …
اما تو به من آموختی که آنچه دارم مقدس تر از آن است که حتی نزد تو باشد … آری ، تا ابد مرا در پشت این شادیهای موزیانه ، این روزگار به ظاهر شیرین و به یاد ماندنی ، پنهان کردی …
تو مرا از خودم پنهان کردی …
…
و روزی نمی رسد که حتی برای ذره ای حال امروز مرا بفهمی … می دانم که اگر اینچنین بودی … این گونه نمی کرد ی… این گونه مرا در مرداب مرده ها پنهان نمی کردی …
نمی دانم کیستی … اما بسیار پست تر از آن سرزمین پست دیروزم هستی …
…
کاش بخوانی و بفهمی …
کاش یکبار هم که شده به من بگویی چرا چنین کردی با من ...
بهشت را بی تو برای چه می خواهم ...
آنجا که پایان بودن من است را برای چه می خواهم ... زمانی که از من تویی ساخته نمی شود ...
من بودنم را برای چه می خواهم ... زمانی که ثانیه ها را در انتهای گم کردن یک لحظه ی ناب ... از دست می دهم ؟...
من ...
من ، این واژه ی غریب را به دنبال خود حمل می کنم ، بی آن که بدانم من ، مرا گم کرده ... او سالهاست که بر آغاز تو کمین کرده ... شاید لحظه ای تو را بیابد ...
من ، ...
تا کی زمان این گونه کند می گذرد ؟ ...
...
هنوز هم گاهی خوابت را میبینم ، هنوز هم گاهی حضورت را در کنارم ، در اعمالم ، در سراسرم ، حس می کنم...
...
نمی دانم چگونه می توان فراموش کرد ، تمام آن خاطرات شیرین را ، و آن خاطره ی تلخ آخـــــر را ... که همه چیز را با خود برد ... و تو را نیز...
شاید مفهموم جدایی را در مرگ بیابم ... اما مرگ را کجا می توانم بیابم ... زمانی که تنها با بودنم ، در این ناکجا آباد ذره ای از آرامش تو وجودم را می گیرد ...
مرگ را نمی توانم درک کنم ... زمانی که هنوز هم اُمید دارم ... که شاید ، روزی ، جایی ...
خدا می خواهد چه پیغامی را به من برساند ؟... خدا با این بازیهایش چه سرنوشتی را برای من در آستین دارد ؟...
هنوز هم خوابت را می بینم ... و هنوز هم در تمام خوابهایم ، که پر از اضطراب تنهایی ست ، تو هستی ... که می خواهی بمانی ... تا ابد ! تا همیشه ...
هنوز هم خوابت را می بینم ... و این تنها آرامش و امیدی ست که به بودنم دارم ...
هنوز هم خوابت را می بینم و چه سخت بیدار می شوم ... و چه سخت می فهمم که این خواب هـــــرگز تعبیر نخواهد گشت ...
هنوز هم خوابت را می بینم و چقدر بچه گانه گریه می کنم ... و چقدر ساده گول می خورم ... و چه عمیق دوستت دارم ...
چرا که هنوز هم خوابت را می بینم ...
و هنوز هم از دیدنت دوری می کنم
و هنوز هم وانمود می کنم که از تو متنفرم
و هنوز هم تو را از خود می رنجانم
، ... تا تو راحت و خوشحال بشوی ...
چرا که هنوز هم خوابت را می بینم و هنوز هم می بینمت و هنوز هم ...
...