تبليغاتX
یاسهای وحشی
...امشب کسی بر سر این گور می گرید ... گوش کن ، صدای گریه از همین نزدیکی هاست
زمان دیشب مرا فهمید 

و من آرام ارام بر چهره ی شب رنگ غم را می کشیدم 

صدای شب چه پنهان است 

صدای شب 

چه آرام و رها از هر چه نامردیست

مرا در خود چه می خواند!

صدای شب

                      چه می ماند!  

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 14:51  حرفای یاس یاس  | 

نمیدانم در این دنیای تاریکی به دنبال کدام دردم ...

نمی دانم ز هر انگشت خونینم صدای زجه ی شب را برای شهر بی شهری ، کدامین ساز می سازد ...

نمی دانم زشهر ِ بی کسی در این سرای بی عبور ، کدامین در گشایم من 

کدامین راه را بر ماندن ِ این بی کس آباد غریب ، من خواهم

نمی دانم کدامم من

زنی تنها که می ماند

زنی غمگین که می خواند

از عشق مردم پیچیده ی این مرز و بوم

نمی دانم چه می خواهم

که باشم شاد وآزاد و رها از هر چه بند بی کسی و بی سرانجامی

که باشم عاشق و غمگین ، که می سوزد در انجام شبی دیرین

نمی دانم چه می خواهند

منی را در تکاپوی تلاش زندگانی تا ببیند رنج مردان را

منی را در سراب آرزو ها تا بگرید خون دلهای خرابان را

نمی دانم چه می دانم

نمی دانم...  

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 14:49  حرفای یاس یاس  | 

 

پدر

            وا‍ژه اش 3 سال ست كه مفهوم " گم شده " را براي من تداعي مي كند اما در حقيقت 9 سال است كه طعم تلخ آن را چشيده ام . در مورد فرد پدر حرفي نمي زنم ... فرد پدر را تنها در خانه ي ما ميتوان توصيف كرد ... توصيفي واقعي ...

            براي من مفهوم گم شده را دارد ... و تنها زماني پي به اين حقيقت تلخ مي برم كه وجودش را از زبان سايرين مي شنوم ...

پدر !

           مردي كه اولين عشق است ... كه بايد اولين عشق باشد ...             

پدر!

           مردي كه در برابر تمام توهين ها ، در برابر تمام بي حرمتي ها ، تمام تنفرها و تهمت ها ... مثل كوه ... كه حتي محكم تر مي ماند ...

پدر!

 

            زماني كه حضورش را در دلهاي اطرافيان مي بينم ، نبودش را در وجود ِ برابرم ، چنگ مي زنم ...

            هميشه از نبودن هر وجودي ، حتي از منفورهاي ذهنم ، دلتنگ بوده ام ... چگونه مي توان امشب و هر شب به خانه اي رفت كه وجودي در آن پايان آخرين نفسش را كشيد كه آغاز وجود توست ... ؟ ...

             يا قدم در اتاقي گذاشت كه مي داني روحش براي آخرين بار در آن فضا مرگ را تپيده است ؟ ...

نمي شود اين نبودن را با هيچ بودني از جنس هزار جبران كرد ...

مثل واژه هاي از دست رفته ي يك ذهن خسته ... ديگر تاب نمي ماند ...

            تنها در خواب و روياست كه مي تواني او را حس كني ، لمس كني ، ببوئي ، ببوسي ... و تا ابد در آغوش امنش پنهان شوي ...

        و به اندازه ي سالها از سكوتت از او،

                      حرف بزني ... نگاهش كني ...

            و تمام بغضهاي نشكسته ي سالهاي تنهاييت را در يك زمزمه خالي كني ...        پدر !

            و اين پدر تنها يك نماد است ، از دوست ... عشق ... از آن كه بايد بماند ،

                       اما زمانه او را به اندازه ي تفاوت بودن و نبودن از ما دور مي كند ...

         

   مي دانم هرگز پدر نمي شوم ، اما ترسم از آن است كه در شبي كه به سپيده دم بسيار نزديك است ، فرزندم با بغض به چشمان هميشه خاموش من بنگرد

       و تنها خيالم را در رؤياي شبانه اش لمس كند ...

مادر !

                                  

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 12:7  حرفای یاس یاس  | 

کاش اینقدر غرور در وجودت تو را به ورطه ی نابودی نمی کشید ... نمی دانی و حتی نمی خواهی بفهمی که چه می کنی ... با تمام اعمالت واژه ی خوبی را به بدترین پلیدی ها می کشانی ...

آری ...

من در این شلوغستان نشسته ام و از تو می خوانم ... حتی هیچ هم نداری که بگویی... تا کی با فکر ِ بی فکری در این عالم می گردی ؟... تا کی در این زمانه می چرخی و چشم از چرخش روزگار می بندی ؟ ... نمی توان حتی به تو خندید ... گریه کرد ... چه کرد ... نمی دانم ... به آن که مار ا آفریده قسم ... نمی دانم چه باید کرد ...

با نابودی تو و نابود کردن من ... با گم شدن من ...

چه می شود ... اگر یک لحظه ، آرام بمانی ... و بخواهی که بفهمی ...

                             میدانم تو اگر بخواهی تمام بدیهایت را می سوزانی ...

                                         همان طور که مرا در آنش نفرت خویش می سوزانی ... 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 13:34  حرفای یاس یاس  | 

 

 

آخر از این بودن تو چه حاصل می شود ؟.... زمانی که تنها در جستجوی نیست کردن زمانه ای؟....

و زمانی که آخرین برگ زندگی ات کینه ای دیرینه باشد ؟.... 

                                                                    خدا را خوش آید ؟...

           که از سر ویرانی دلهای زمانه به اوج نفرین شده ی آسمان برسی؟... 

آیا نمی دانی خدا حتی آدم را نیز از بهشت راند ؟....

                و این گونه مطمئن به خویش ، می سوزانی و جلو می روی؟...

می دانی نفرین چیست ؟... قطعاً!

                        اما نفرینی وجود دارد که تنها برای توست ... 

 و من دخالتی ندارم ....

         خدا آن را برای تو آفرید ...

تو آن را برای خود خریدی ...

               و در بهایش،

   تمـــــــام انسانیت گم شده ان را بخشیدی ...

تنها کمی فکر کن ....

                   به نابودی انسانیت ، که در کنار تو معنای دوباره یافت ....

کاش می فهمیدی ...

           کاش همین چند خط را می خواندی....

افسوس که چشمهایت را خون گرفته ، و خبر از ذات مرده ات نداری ... 

           و نمی خواهی حتی برای یک لحظه ،

                                                      تنها یک لحظه ،

                 از دریچه ی خوبی به این روزها بنگری....

و این خراب آباد را به حال خود رها کنی ...

کاش می خواندی .... و می فهمیدی ....   

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 11:23  حرفای یاس یاس  | 

چرا تمام واژه ها را به عشق تمام می کنیم ؟ ... چرا زندگی را در یک کلمه سه حرفی خلاصه می کنیم ... چرا بودن و نبودنمان را در غم از دست دادن معشوقی خیالی خلاصه می کنیم ... 

چرا تا دل آدمها تنگ می شود از عشق حرف می زنند ...؟ ...

و چرا آدمها هیچ وقت عاشق نمی شوند ...

               چرا همه هر روز از هم جدا می شوند و پیوند می زنند و 

                                               خط می خورند و خط می خورند و خط می خورند و ...

خط می خورند .

من در این غمکده تنها نبودی که می بینم عشق ست و تنها وجودی که نیست ... باز هم عشق ست 

چرا در ریزش باران باید قطرات اشک خدا را ندید ... که بر غم بی غمی اسن زمانه ی بی غم می بارد ...

                      و تنها امید او آخرین آفتاب غروب است ...

              چقدر راحت فراموش می کنیم ...

                               و چه راحت تر فراموش می شویم ...

همیشه حقیقت تلخ ترین شیرینی  ِ این بودن بی هدفمان بوده ...

غم من امشب تا صبح در سینه ام می تپد و وجودم را به درد می کشد ...

                و مثل همیشه از من تلی از خاکستر بر جای می گذارد ...

من  روزی می روم ... و میمیرم ...

اما بدان که هیچ از من نماند ، از آن بود که تمام وجودم را در قمار روزگار باختم ...

آری .. من هرگز بازیکن خوبی نبوده ام .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 21:52  حرفای یاس یاس  | 

ما کیستیم ؟...

                گاهی در توهم زندگی به مرگ می نگریم ... 

                         و گاهی از دریچه ی روشن امید فردا را در یک لبخند خلاصه می سازیم ...

من در نگاه تو تفاوت بودن و نبودنم را احساس می کنم ... 

        و زمانی که نبودن را در من تجربه می کنی ... امواج امید را بر گیسوان آشفته ات تیره تیره می بینم ...

         من نفس کشیدن را زمانی که به من آموختی لال باشم یاد گرفتم ...

                     من فریاد را در سکوت سرد و سنگین حضورت زمزمه کردم 

  یکبار در آسمان پرواز کردم و ظالمانه ترین سنگهایت را که بر وجودم نوازش می فزستادند دیدم ...

من

امشب

تنها هستم .

و تو می دانی که امشب من فقط و فقط برای تو تنها اینجا ، این کنج ، نشسته ام ...

                           شاید بدانی ،

         تنها برای تو بود که مانده بودم ...

.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 21:35  حرفای یاس یاس  | 

یک نفرت ...

یک انزجار

یک بودن ، به جای نبودن

می توان نفس کشید بی آن که باشی...

من در تنفس صبح تفکر سبزی را یافتم که تا آخر زمستان این زمانه بر من جاری خواهد بود ...

من بر ماندم می مانم و تا روزی که آزاد و با افتخار نامم را بر زبانها جلری نسازم دست در دست هیچ عهد شکنی نمی گذارم ...

من  روزی را می بینم که هیچ درنده نتواند مرا برای بار دیگر بمیراند ... من روزی را میبینم که اسمان در پرواز من سهیم خواهد گشت ... 

آری

               من پرواز را می بینم ...  

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 20:19  حرفای یاس یاس  | 

 

هوا سرد است و برف آهسته بارد
 ز ابری سکت و خکستری رنگ
 زمین را بارش مثقال ، مثقال
فرستد پوشش فرسنگ ، فرسنگ
سرود کلبه ی بی روزن شب
 سرود برف و باران است امشب
 ولی از زوزه های باد پیداست
 که شب مهمان توفان است امشب
 دوان بر پرده های برفها ، باد
 روان بر بالهای باد ، باران
 درون کلبه ی بی روزن شب
 شب توفانی سرد زمستان
 آواز سگها
زمین سرد است و برف آلوده و تر
 هواتاریک و توفان خشمنک است
 کشد - مانند گرگان - باد ، زوزه
ولی ما نیکبختان را چه بک است ؟
 کنار مطبخ ارباب ، آنجا
 بر آن خک اره های نرم خفتن
 چه لذت بخش و مطبوع است ، و آنگاه
عزیزم گفتم و جانم شنفتن
وز آن ته مانده های سفره خوردن
و گر آن هم نباشد استخوانی
 چه عمر راحتی دنیای خوبی
 چه ارباب عزیز و مهربانی
ولی شلاق ! این دیگر بلایی ست
بلی ، اما تحمل کرد باید
 درست است اینکه الحق دردنک است
ولی ارباب آخر رحمش اید
گذارد چون فروکش کرد خشمش
 که سر بر کفش و بر پایش گذاریم
شمارد زخمهایمان را و ما این
محبت را غنیمت می شماریم
2
خروشد باد و بارد همچنان برف
ز سقف کلبه ی بی روزن شب
شب توفانی سرد زمستان
زمستان سیاه مرگ مرکب
آواز گرگها
زمین سرد است و برف آلوده و تر
 هوا تاریک و توفان خشمگین است
کشد - مانند سگها - باد ، زوزه
زمین و آسمان با ما به کین است
شب و کولک رعب انگیز و وحشی
شب و صحرای وحشتنک و سرما
بلای نیستی ، سرمای پر سوز
 حکومت می کند بر دشت و بر ما
نه ما را گوشه ی گرم کنامی
 شکاف کوهساری سر پناهی
 نه حتی جنگلی کوچک ، که بتوان
در آن آسود بی تشویش گاهی
 دو دشمن در کمین ماست ، دایم
دو دشمن می دهد ما را شکنجه
برون : سرما درون : این آتش جوع
که بر ارکان ما افکنده پنجه
دو ... اینک ... سومین دشمن ... که ناگاه
برون جست از کمین و حمله ور گشت
سلاح آتشین ... بی رحم ... بی رحم
نه پای رفتن و نی جای برگشت
بنوش ای برف ! گلگون شو ، برافروز
 که این خون ، خون ما بی خانمانهاست
که این خون ، خون گرگان گرسنه ست
که این خون ، خون فرزندان صحراست
درین سرما ، گرسنه ، زخم خورده ،
دویم آسیمه سر بر برف چون باد
 ولیکن عزت آزادگی را
نگهبانیم ، آزادیم ، آزاد

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 11:28  حرفای یاس یاس  | 

 

سکوت صدای گامهایم را باز پس می دهد
 با شب خلوت به خانه می روم
 گله ای کوچک از سگها بر لاشه ی سیاه خیابان می دوند
 خلوت شب آنها را دنبال می کند
و سکوت نجوای گامهاشان را می شوید
من او را به جای همه بر می گزینم
و او می داند که من راست می گویم
او همه را به جای من بر می گزیند
 و من می دانم که همه دروغ می گویند
چه می ترسد از راستی و دوست داشته شدن ، سنگدل
بر گزیننده ی دروغها
 صدای گامهای سکوت را می شنوم
 خلوتها از با همی سگها به دروغ و درندگی بهترند
 سکوت گریه کرد دیشب
سکوت به خانه ام آمد
 سکوت سرزنشم داد
 و سکوت ساکت ماند سرانجام
 چشمانم را اشک پر کرده است

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 11:25  حرفای یاس یاس  | 

  

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ايوان مي روم و انگشتانم را

بر پوست كشيده شب مي كشم

چراغهاي رابطه تاريكند

چراغهاي رابطه تاريكند

كسي مرا به آفتاب

معرفي نخواهد كرد

كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردني است.

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 11:16  حرفای یاس یاس  | 

 چراغی به دستم

             چراغی در برابرم

                      من به جنگ سیاهی می روم 

 

گهواره های خستگی

                 از کشاکش رفت و آمد ها

          باز ایستاده اند

و خورشیدی از اعماق

                       کهکشانهای خاکستر شده را

               روشن می کند

 

فریادهای عاصی آذرخش

  هنگامی که تگرگ

         در بطن بیقرار ابر

   نطفه می بندد

و درد خاموش وار تاک

  هنگامی که غوره خرد

         در انتهای شاخسار طولانی پیچ پیچ

  جوانه می زند

 

فریاد من همه گریز بود

    چرا که من در وحشت انگیز ترین شبها

                    آفتاب را

به دعایی نومید وار طلب می کرده ام

 

تو از خورشید ها امده ای

از سپیده دم ها امده ای

                 تو از آینه ها و ابریشم ها آمده ای

  در خلا یی که نه خدا بود و نه آتش

                نگاه و اعتماد تو را به دعایی نومید وار طلب کرده بودم

     جریانی جدی         در فاصله ی دو مرگ

در تهی ی میان دو تنهایی

                            نگاه و اعتماد تو بدین گونه است

 

شادی تو بی رحم است و بزرگوار

 نفست در دستهای خالی من ترانه و سبزی ست .

 

من بر می خیزم

                   چراغی در دست

                              چراغی در دل

      زنگار روحم را صیقل می زنم

                               آیینه ای در برابر آیینه ات می گذارم

                              تا ازتو ابدیتی بسازم .

 

                       

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 12:10  حرفای یاس یاس  | 

http://shamlu.com/odyssey/ayeneh/
+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 11:50  حرفای یاس یاس  | 

اکنون تو با مرگ رفته ای

 و من. ايتجا. تنها به اين اميد دم می زنم

 که با هر نفس ، گامی به تو نزديکتر مي شوم .....

آری اين زندگی من است 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 11:27  حرفای یاس یاس  | 

مرا کسی نساخت."خدا" ساخت

نه آنچنان که "کسی می خواست"

که من کسی نداشتم

کسم خدا بود.کس بی کسان

او بود که مرا ساخت آن چنان که خودش خواست.

نه از من پرسید و نه از آن "من دیگر"م .

من یک گل بی صاحب بودم

مرا از روح خود در آن دمید

و بر روی خاک و در زیر آفتاب

تنها رهایم کرد

"مرا به خود واگذاشت".

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 11:22  حرفای یاس یاس  | 

 

من تمام دردهایت را

ای غریبا مرد

می نویسم بر برگ

برگ را بر باد تند صبحگاهی

می سپارم تا نشستن روی لوح سنگی تاریخ

جا کند خوش در عمیق ننگ های تیره انسان

 

من تمام دردهایت را

زخمهایت را

ای بلندا مرد

 

می نگارم بر تن صد زخمه فردا

تا رسید از راه دریابند نامت را

صدایت را

طنین آتشین عدل خواهت را

 

من عمیق زخمهایت را

غریو حنجر بی سرزمینت را

از حجاب خود فریب مرزو میهن می برم بالا

تا بلندای شگفت عرصه تقدیر انسانها

می زنم بر قله تاریخ ملت ها

 

ثبت و ایمن

از عبور تیغ دستان وحشی و خونخوار

تا صفیر پادشاهان همه بیداد

 

من ردایت را

ای دریغا مرد

می درم از پیکر آدم پرستان قدم در باد

می کشم از پنجه سوداگران نغمه و فریاد

وی زنم بر شعله خودسوزگان تا ابد در یاد

 

ای دریغا مرد...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 11:10  حرفای یاس یاس  | 

 

در برابر وحشي ترين تازيانه ها ،

 سكوت مردانه و غرور آميز مرد نبايد بشكند.

در برابر هيچ دردي،لب مرد به شكوه نبايد آلوده گردد.

من از ناليدن بيزارم.

سنگين ترين دردها و خشن ترين ضربه هاي آفرينش،

 تنها مي توانند مرا به سكوت وادارند.

ناليدن، زاريدن، گله كردن، شكايت، بد است

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 10:54  حرفای یاس یاس  | 

 

من اكنون احساس مي كنم،

بر تل خاكستري از همه آتش ها و اميدها و خواستن هايم،

تنها مانده ام.

و گرداگرد زمين خلوت را مي نگرم.

و اعماق آسمان ساكت را مي نگرم.

و خود را مي نگرم.

و در اين نگريستن هاي همه دردناك و همه تلخ،

اين سوال همواره در پيش نظرم پديدار است،

و هر لحظه صريح تر و كوبنده تر

كه تو اين جا چه مي كني؟

امروز به خودم گفتم:

من احساس مي كنم،

كه نشسته ام زمان را مي نگرم كه مي گذرد.

همين و همين.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 10:53  حرفای یاس یاس  | 

 
رنج تلخ است ولي وقتي آن را به تنهايي مي کشيم تا دوست را به ياري

نخوانيم،

براي او کاري مي کنيم و اين خود دل را شکيبا مي کند.

طعم توفيق را مي چشاند.

و چه تلخ است لذت را "تنها" بردن

و چه زشت است زيبايي ها را تنها ديدن

و چه بدبختي آزاردهنده اي ست "تنها" خوشبخت بودن

در بهشت تنها بودن سخت تر از کوير است.

در بهار هر نسيمي که خود را بر چهره ات مي زند ياد "تنهايي" را در

سرت زنده ميكند .

"تنها" خوشبخت بودن خوشبختي اي رنج آور و نيمه تمام است .

" تنها" بودن ، بودني به نيمه است

و من براي نخستين بار در هستي ام رنج "تنهايي" را احساس کردم.
+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 10:47  حرفای یاس یاس  | 

      اين احساس هاي تكراري چيست ؟ كه تمام وجود مرا در هم مي پيچاند ؟ به چه ديني ايمان آورده ام كه حتي به خودم هم ايمان ندارم ؟ ... به وجود خودم ...

      چرا سؤال براي من مفهومي ندارد .. و هرگاه از واژه ي ما حرف مي زنم تمام وجودم در هم ميپيچد و تنها دود شعله هاي سوزان يك توهين پنهان چشمانم را مي سوزاند ...

      من از يك راه دور به اين خرابه رسيده ام ... راهي كه در آن همه چيز ديدم ... خوبي ... بدي ... عشق ... نفرت ... بودن ... نبودن ... نماندن ... نرسيدن ...

      راهي كه در آن چيزي را باختم كه جبراني ندارد ... راهي كه در آن خودم را باختم ...

      من خودم را در مكاشفات پنهان ذهن ناچيزم گم كردم ... من خودم را در خنده هاي زوركي و شوخي هاي پر از مزه ي تلخ پنهان كردم ... من خودم را در ذهن هاي بيمار انسانها اسير كردم ... من خودم را در غربت سرزمين هاي دور حراج كردم ... من خودم را در هواي دود گرفته ي شهر به باد دادم ... من خودم را در قمار بي بازگشت ِ بودنم باختم ...

                                 من خودم را باختم ...

      در آيينه ، تصوير دختركي غريب بر من پوزخند مي زند  ...  نمي شناسمش  ... تنها مي دانم مدتي ست روح ضعيف مرا به تسخير وجود مادي اش دراورده ... مرا نمي شناسد ... تنها كاري كه ميداند بازي كردن است ... و در قمار براي هزارمين بار مرا باختن و باختن و باختن...

      مرا اسير كردن و به دام انداختن سخت است ... من ِ من مدتهاست كه پنهان شده ... نمي دانم در كجا ... شايد در بياباني دور از حيات ... يا در جنگلي در عمق وجود زندگي ...

      من ، از جسم خود ، كه نميدانم براي چه با من همراه است بيزارم ... من از هر وجودي كه مرا در خود گم كند بيزارم ...

      به اندوه بي جوابي مي رسم هرگاه به آغاز خلقتم فكر مي كنم ... به زماني كه از عدم شروع شدم ... و چه كسي مي داند كه اين قصه تنها براي خواب كردن ما بوده است ...

      حتي براي يك ثانيه به لطافت خواب بعد اين قصه پشت پا زده ايد تا پشت فيلم نامه را هم ببينيد ؟ ... در آنجا تنها يك جمله مي درخشد ... تنها نام اين سناريو ...

" حقيقت تسخير وجود توسط جسم "  نوشته ي بشـــــر !!!

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 9:8  حرفای یاس یاس  | 

حس !

تنها يك بعد از وجودم است . و من چه قدر تك بعدي هستم ؟ ...

صداي هاي كودكي در گوشم ضربه مي زنند .. چقدر هوا خنك است .. صداي اذان از مسجدي كه هيچ وقت در آن نماز نخواندم ، و مادرم كه مطمئن است اين مسجد در قيامت از من شكايت خواهد كرد ...

زمان و زمين چه بازي هايي در آستين خود دارند ؟...

من تنها نشسته ام و به پسرك كوچكي مي نگرم كه در دستانش نان و تخم مرغ دارد .. و من حس مي كنم كه عاشق شده ام ... مادرم صدايم مي كند ، باز هم بايد به خانه برگردم .

جيغ مي زند ... مي سوزد .. من نمي دانم بايد چه كنم .. اما قبل از آن كه بفهمم بزرگها دست به عمل شده اند ... پشتش را با باند مي پوشانند .. دلم مي سوزد.

روي نوك پاهايم ايستاده ام .. از اين جا به آسمان نزديك ترم .. تا زماني كه روي لبه ي پشت بام ايستاده ام زنده ام . و اگر بپرم ، نيست مي شوم ...       خود كشي.

صداي گوسفند قرباني تنها توي حياط نمي پيچد .. فضاي خانه پر از غم شده .. يك نفر پشت پنجره ايستاده و به قصاب فحش مي دهد .. من دلم براي آن يك نفر بيشتر از گوسفند مي سوزد ..

لانه ي مورچه هارا خراب مي كنم ، مي خواهم بدانم قبرستانشان كجاست . كسي مي گويد قبرستان آنها در  لانه شان نيست . لانه ويران شده . من چقدر پستم .

مي خواهم به او غذا بدهم . به بچه هايش شير مي دهد . دستم را چنگ مي زند . جاي چنگش تا امروز هم مانده . گربه صفت .

چقدر راحت فراموش مي كنند همه چيز را .. انسانها حتي خود را هم در خود اسير كرده اند ... چه مانده ؟ از بودن ؟ از ماندن ؟ از خواستن ؟

ديگر نه آن مسجد مانده نه آن پسر بچه ، نه  آن گوسفند، نه آن گربه ، نه آن خانه،  نه آن كس،  نه آن هواي خنك بعد از ظهر بچگي ...

تنها من مانده ام كه آرام آرام در شنهاي اين ساحل بيکر انه غرق مي شوم .   

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 9:8  حرفای یاس یاس  | 

در پیکر سکوت این جماعت رازی را دریافتم که بیست سال از شنیدنش و حتی لحظه ای تصور کردنش توهم داشتم ... 

شاید تلخی حقیقت مرا به خوشی سوق دهد ، اما آن گورستانی که بر آن می گرییدم خالی از هر مرده ای بود ... 

زندگی ، برای من ، آن نیست که میبینند .. آن نیست که می خواهند ... آن نیست که می خواهم ...

آن است که من باید به دستش آورم ... می خواهم بسازم هر آنچه را که تا امروز این جماعت به ظاهر یاران ، خراب کردند ... ویران کردند ... پنهان کردند ...

من می سازم ...

من زندگی را می سازم ...

                       و روزی خواهد رسید که بر کشش بالهایم بر فشار غم بنگرم ...

            و بدانم که تا هستم ... باید باشم ...

می دانم که این ماندن دیگر ابدیست ... و با یک نسیم از دیار بادیه نشین ویران نمی شود ...

              می دانم که می مانم ...

می دانم

.

 

   

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 1:14  حرفای یاس یاس  | 

آخر راه را می دید ... 

سخت است .. خیلی .. اما باید رفت از این همه بیراهه ...

میخواهی باهم بریم ؟ ... 

تردید یک خیال بیخود ... تردید یک توهم بیجا ... ترس از خواب ماندن ...

فقط ۱۳ روز طول کشید .

یک خنده ی تلخ که پشت آدم را می لرزاند ... یک توهین که تا عمق وجودت را می سوزاند ... یک نگاه سرد که تو را تا آخر بر دیوار سرد رو به رویت حک خواهد کرد ...

دست از سرم بردار .

زخمی که نمی دانی از کجا مسببش بوده ای ... دردی که نمی دانی درمانش کجاست ... التماسی که آخر ندارد ...

این قدر نمک به زخمم نپاش ...

می خواهی بمانی در حالی که از هیچ باید شروع کنی ... ، می خواهی آن بخش بزرگ از وجودت را که باخته ای فراموش کنی ... می خواهی خودت را فراموش کنی ....

آن قدر قوی می شوم که هیچ سنگی بر پیکر زلالم موج نیاندازد ... 

آن قدر قوی می شوم که زمین و زمان در تبسم سکوت پر از کنایه ام ... خجالت زده شوند ...

 آن قدر قوی می شوم که همه را در آتشم بسوزانم ...

آن قدر قوی می شوم که هرگز نتوانی مرا ضعیف بشمری ... در حالی که زهر از تو بود ...

بسم الله ...   

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 1:6  حرفای یاس یاس  | 

دیشب حال عجیبی داشتم .. دیشب انگار خدا به من لبخند می زد ... دیشب من تنها کسی بودم که فکر می کرد ... نمی دانم تا کجا رفتم .. تا کجا جا داشت که بروم .. 

هیچ چیزی به یاد ندارم .. که چه شد ، و من الان که هستم .. تنها می دانم که رازی را برایم گشود .. که من امروز می توانم بگویم دیشب مکاشفه داشتم ... و بس .

صبح تنفس هوا را پس از مدتها در وجودم حس کردم .. و مهم تر از همه وجودم را دوباره باز یافتم .

قطرات آبی را که سقوط می کردند به وضوح دیدم . خدا به من قدرت داد. من حالا می توانم در مقابل همه چیز بایستم . و این همه چیز هیچ ربطی به این دنیای مادی ندارد . به این دنیای پر از بدی ، پر از پلیدی ... که آفتابش برای من رنگی دیگر دارد ... رنگی نه به رنگ روشنی ...

نمی دانم به کدام نمیدانم پاسخ بگویم ... تنها میروم .. اومرا به همانجا می برد که می داند بهترین است...

دیشب ، ... آری ... دیشب در مکاشفه بودم .. 

                 هر شب در مکاشفه هستم ...  

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 11:22  حرفای یاس یاس  | 

مرا می شناسی ؟ قطعاْ ! روز و شب ی هدف مرا میبینی ، می دانی در درونم چه غوغایی ست ... غوغای چرا بودن ... چرا باید باشم ؟... 

خدایا تنها ایمانم به تو مانده که فکر می کنم داری از آن بالا به من لبخند می زنی ... چرا که فکر می کنی دارم به راه درست می روم ... 

میبینی ... میدانی در چه راه سختی قدم گذاشته ام ... نمی دانم آخرش به چه می رسم . احتمال هر چیزی را می دهم ، اما احتمال نسبی ست ... احتمال دارد که حتی "من نباشم " ! ... و چقدر متاسف می شوم اگر برای فهمیدن این حقیقت تلخ و با ارزش روز و شبم را سر کرده باشم .

خدایا مرا در این دنیا انداخته ای که با این مردم و این زمانه سر کنم تا چه بشود ؟ ... مرا در این هیاهو گذاشته ای تا با غرق شدن در آن چهچیزی را بفهمم ؟ ... می دانی یک انسان اگر بعد از بیست سال بفهمد که هنوز نمی داند برای چه "هست "شده ، چه دردیست باز هم مثل همان بیست سال گذشته بی هدف و سرگردان بودن ؟ ...

می دانی من چه قدر درمانده شده ام ؟... از خودم ... از بودنم ... از مادنم ... تنها به تو التماس می کنم چرا که می دانم جایی هستی که همه وجود بی جواب مرا می بینی و منتظری که به جایی که خودم هم نمی دانم کجاست برسم ... جایی که شاید هیچ بشری پیش از من قدم در آنجا نگذاشته باشد ... ایستگاهی که برای رسیدن به تو باید ساعتی را به اندازه ی تمام عمرم در آن بیارامم ...

مرا دریاب ... دست یاری ات را بفرست .... مرا دریاب ...

تنها چیزی که دارم تویی

       می دانی آخرین چیزی که قبل از یگانه شدنت در دارایی هایم مانده بود چه بود ؟ ...

      عشق ...

                 که مجبور شد برود

          زنده است ... راه می رود ...

 و مهمتر از همه اینکه ،

                          می داند چرا هست ...

اما من  مانده ام با وجودی که نمی شناسمش ، نمی دانمش و چرایش برایم بی جواب است .

+ نوشته شده در  شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 16:50  حرفای یاس یاس  | 

نمی توانم بفهمم من چرا اینجا هستم ..

چرا اولین واژه ی ما "مادر " بود ... در حالی که به من بیشتر نیاز داشتیم

از روز اول نخواستم بفهمم

اما امروز می خواهم بدانم

و با جواب این سوال از نو متولد شوم

...

چرا هستم ...

نمی توانم از این دنیا استفاده نکنم 

اما نمی خواهم . پس چرا باید باشد ؟ ...

به پوچی نرسیده ام .. تنها می خواهم فکر کنم ... تنها می خواهم بفهمم چرا ... 

چرا هستم ؟ ... منی که حتی اسم خودم را هم قبول ندارم ....

منی که می دانم نباید زندگی ام این باشد ...

من تا کی باید باشم ؟ ... چرا و به چه هدفی باید چنگ بزنم ؟ ...

 روز و شب برایم مفهمومی ندارند، خواب و خوراک برایم کارهای نا مفهوم و پوچی هستند ... تا زمانی که ندانم چرا هستم ؟ ... چرا همه اینقدر راحت هستند ؟ ... چرا این مردم ساده راه می روند ، می خورند ، می خوابند ، زندگی می کنند ؟ ... اگر جواب بودنشان را یافته اند پس چرا من نمی یابم ؟ ... خدایااااا 

خدایا ، تو هستی ؟ ....

چرا کسی به داد من نمی رسد ؟.. من از کجا باید بدانم چرا هستم ، تا باشم ؟ ...

     

+ نوشته شده در  شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 14:50  حرفای یاس یاس  |