|
...امشب کسی بر سر این گور می گرید ... گوش کن ، صدای گریه از همین نزدیکی هاست
|
تنها باید خود را دید و بس ... اگر بخواهی مثل آنها باشی.
اما اگر بخواهی خودت باشی ... و خودت بمانی ....
اگر بخواهی آزاد و عاشق زندگی کنی و بمیری ...
اگر بخواهی فرادا باشی تا ابد ...
تنها باید یک چز را فراموش کنی ...
تو از جنس این روزگار نیستی ...
کسی مارا نمیبیند ...
تنها یک دست کوچک آرام دست مرا میگیرد ...
با این حال که سالهاست رفته ای ..
با این حال که کودک بودی زمانی که رفتی ...
امشب بر من بزرگترینی ...
و می خواهی نباشی ... تا نبینی ...
رو به رویم نشسته ای و حتی سکوت هم نداری ...
هیچ نداری ...
باید عبور کرد ...
باید از کنار تمام خاطرات گذشت ...
باید تمام ثانیه های گذشته ها را دروغ شمرد ...
تا بشود یک ثانیه را بی تاب در تو غرق شد ...
و دوباره خورشید می تابد
اما این بار بر من نمی تابد ...
تنها شعله های سوزانش بر گور پنهانم خون می بارد ...
اين آدمها ...
از اين آدمها حتي نمي توان ناليد ... تا ناله ات برآيد از صداي گوشخراش اشك هايت چهره در هم مي كشند ...
اين آدمها...
از اين ارتفاع همه چيز را مي شود ديد ...
مي توان حركت آرام صف مورچه ها را از شيار كوچكي بر عمق زمين دنبال كرد ...
مي توان آسمان را با همه عظمت سياهش همچون معشوق در آغوش كشيد ...
مي توان جنگ تيره ي كلاغها را ديد ...
يا پرهاي خونين كبوتر هاي زخمي از تيرگي كلاغها ...
مي توان در تلاطم تيرگي هاي روز گم شد ...
يا در لطافت يك شب سپيد نفس كشيد ...
...
از اين بالا مي توان شعر سرود ... ميتوان نوشيد ... مي توان كشيد ... مي توان خوابيد ...
اما من از اين بالا تنها و تنها چشمانم را مي بندم و دستانم را مي گشايم ... تا خدا دستانم را در دستان مهربانش بگيرد ...
بگذار اين هواي پر از هواي تو از ميان انگشتانم عبور كند ... بگذار گيسوانم در تلاطو قلبم به رقص مرگ ، برقصند ...
اين جا مي توان اشك ريخت ... فرياد زد ... مرد.
و هيچ كس به تو خرده نخواهد گرفت ...
از اين بالا مي توان رد پاي تمام رفته ها را كاويد .... و اثري از تو را جوييد...
از اين بالا مي توان بارها و بارها پرواز كرد ... و هيچ گاه سقوط نكرد ... از اين بالا مي توان بود ... و ديد .. كه خورشيد ، خودش هم زماني كه مجبور به رفتن بود ... به ماه چه آرام زمزمه مي كرد ...
مي روم اي بهترينم از ره تو تا بداني ...
بيوفا ياري كه مارا يار جان جانستان ماني
مگر من حرف نزدم ؟... مگر تو نبودي كه گفتي مي شنوم ...؟ ... حالا كجايي ؟ .. كجايي كه ببيني چه بسيار حرفها دارم كه تنها مال توست و حتي براي سلام هم لحظه اي مكث نمي كني ...
مرا به چه گناهي محكوم كردي ؟ ... كه امروز اسير زندان تنهايي خويش گشته ام ؟... من را چه آسان كشتي ... و از همين آخرين حرف من چه راحت مي گذري ...
چرا هر فكر تو راست بود و من تنها يك خيال خام بچه گانه بودم ؟... چرا من تنها يك پرده از نمايش بي تماشاچي تو بودم ... چرا من ؟ ... اين همان سؤال خود توست ... چرا من ؟...
آيا حقيقت از ابتدا روشنگر همه چيز نبود ؟ كه امروز سپر بلايت گشته ؟... آيا از همان ابتدا نمي توانستي روز را ببيني كه امشب از تاريكي ِ من مي نالي ؟ ...
آيا من در روز همين نبودم ؟... آيا من ديروز هم همين آدم نبودم ؟ ... اما آنروز تو تنها خود را مي ديدي .. اگر ذره اي از مرا مي ديدي چرا وجود مرا در آن روز روشن انكار مي كني ...
من از ابتدا وجود داشته ام ... از ابتدا همين بوده ام ... و تا ابد هم همين خواهم ماند ... اين رفتار دوگانه ات - از نظر من - هيچ تاثيري در من و احساس من نخواهد داشت ... مي خواهم جواب يك خواسته ات را امروز بدهم ... باشد ... من بت پرست بودم ... اما بگذار اين بت آخر را همان طور كه خواستي ، نشكنم ... آري
... اين بت آخر به خداي واحد قسم تا آخر پرستيدني است ...
...
مي داني ... خدا هرگز از بنده هايش نخواست كه او را بپرستند ... و تنها كساني او را مي پرستند كه از صميم جان او را مي خواهند ... ولو در روز به ياد انسانها باشند اما در شبهاي تاريك و سرد تنهايي ، تنها و تنها به ياد خدايشان خواهند بود ... حتي اگر آن خدا نخواهد ... كما اين كه از اين رابطه چيزي هم به او نمي رسد ... او هميشه ماندگار خواهد بود ...
آري .. اين دين است ... و من تنها مدتي است كه دين را يافته ام ... من خدايم را در همين خرابه ها ، در همين كوچه ها و پاركهاي تنهايي ، در همين دود سفيد سوزان ، در همين محيط مزخرف ، در همين آدمهاي دورو پيدا كردم ...
من خدا را پيدا كردم و تنها با خواست تو دست از آن نمي كشم ... تنها بدان كه خداي من با خداي تو يكي نيست ... چرا كه تو اهل خودپرستي نبوده و نيستي ...
آري ... اين حرف را هم زدم ... در سكوت ناليدن مرا خسته كرده ... مي داني كه از امشب ديگر نقاب به چهره خواهم زد ... تنها ترين نقاب را ... نقاب تنهايي را ... نقاب فرد بودن را ... نقاب نفهميدن را ... نقاب بت شكني را ...
اما بدان ...
من هنوز هم بت پرستم ...
چرا كه تازه ايمان آورده ام ...
فردا که بیایند ... خودم نیستم ...
پایان من تنها برای تو شیرین است ...
تنها تویی که از رنج به گنج می رسی ...
از رنج من به گنج بی من بودن ...
تا ابد می ماند ... ؟ ...
تنها خدا می داند ...
مثل زمان مرگ من .
کسی چه می داند حقیقت چیست ؟ ... کجاست ؟ ... چه کسی حقیقت را تعریف می کند ؟ ... انسان را در کجا می توان یافت ؟...
آری ... انفجاریست ... در درونم ... نمی دانم چه می شود ... اما می دانم چه می خواهم بشود ... این بار می دانم چه می خواهد بشود...
یک سقوط سرد و ناباورکردنی را تجربه کردم ... سقوطی که در در این جماعت دور و برم بی تاثیر نبودند ... سقوطی که در آن طمع نا چیز شدن را چشیدم ... سقوطی که در آن طمع خام شدن را درک کردم ... سقوطی که در آن حقیر شدم ... حقیر تر از آنچه بودم ... و چه بسیار دستها که یاری ام نکردند ...
و از چه کسانی که دیدم ... هیچ را ...
و شنیدم ... سکوت پر از تمسخرشان را ...
و تا کجا پیش رفت ... مرز دروغ ... تا جایی که به حقیقت برخورد ... و من درمانده از شناخت ...
به خدا هیچ وقت در زندگی ۲۰ ساله ام اینقدر خار و بی ارزش نشده بودم که در عرض ۲۰ روز مرا خار کردند ...
تنها خدا برایم ماند و بس ...
دوست خوبی است ...
تو را هم به خدا می سپارم . بس...
حق را به حق دار خواهد داد .
یک عبور سرد ...
یک تمام ...
یک نقطه ...
حال ... ابتدا ...
نقطه
سر خط
.
چقدر سخت است شنیدن صداهای پر از سکوت ...
چقدر سخت است عبور این همه عابر را در چشم گنجاندن ...
چقدر سخت است بی هیچ آخری ، به آخر رسیدن ...
چقدر سخت است ... بودن ...
زمانی که نبودن تنها راه است ... برای رسیدن ....
نمی دانم به چه .. به کجا ...
سرم درد می کنه ... نفسم بالا نمیاد ... حالم بده ...دارم جوون می دم ...
هیچ حرفی ندارم ...
خدا زودتر کار ما را به سر کند
.
می مانم ... میسوزم ....
از سوختن من تو را چه حاصل ؟ ...
آخر این بیراهه را از برم ....
مثل تمام مشقهای پر از غمم ....
آخر این بیراهه به تو نمی رسد ...
آخر این بیراهه به من هم نمی رسد ...
به رفتن ....
و تنها ماندن می رسد ....
رفتن من ...
و تنها ماندن تو ...
می دانی چه حالی دارم ؟...
تنها تو را دارم و بس...
می دانم که می بینی...
من روز به روز خراب تر از خراب می شوم ...
مرا ببین و تنها نگذار...
به تو محتاجم ...
دست التماسم را رد نکن...
خودت گفتی ...
در تنهایی هایمان ... یادت نمی آید ؟ ...
یک گوشه ی خلوت پیدا کرده ام
مردم تند تند می آیند و میروند
گاهی صدا می کنند و گاهی بیزارند
غریبه هایی با منند
یک گوشه ی خلوت پیدا کرده ام
تنها بغضم زمین را فرا گرفته
از صدا بیزارم
از حضور بیزارم
از عبور بیزارم
یک گوشه ی خلوت پیدا کرده ام
خفه می شوم
زمانی که تمام نباید ها ، باید می شوند...
زمانی که می مانم
و مجبورم
نقاب بزنم
یک گوشه ی خلوت پیدا کرده ام
نقابم را بر می دارم
الکی الکی می خندم
الکی الکی می لرزم
الکی الکی نمی بینم
الکی الکی هستم
چون باید باشم
همچون همیشه ... نگرانم، نگران
شاید این هم از ضربات خداست...
کسی چه می داند در این لاشه ی پوسیده چه می گذرد...
شاید ای پایان است
یک نفر می آید ...
یک نفر از جنس بشر
..... پوچ ، خالی ، بی محتوا ، سرد ........
یک نفر می آید
من نمی شناسمش... غریبه ای از جنس آشنا...
چه دور است ... آرامش...
تسلیم سرنوشتیم و می مانیم ...
چه سخت است ... ذره ذره دور می شویم ... هر روز و هر روز ...
ثانیه ها برایم غریبند ...
کجایی تا در این غربت قریبم باشی ... ؟ ...
وقتی پرواز تو فقط یه سکوته
وقتی اوج بلند قله هات به یه دره ی پست میرسه
وقتی آخر نبودنت بودنه آرامشه
وقتی نهایت نگات ، اول راه غمه
وقتی سکوتت ، آخر فریاد نتونستنته...
وقتی بخوای نباشی.. و باشی
وقتی بخوای بمیری .. و نمیری
وقتی یه ثانیه رو بخوای ... و فقط اون یه ثانیه رو نداشته باشی...
وقتی مثه من باشی...
وقتی مثه من باشی...
...
تلخ است .. زمانی که می دانی تنها این است ... زمانی که می دانی نباید باشی...
زمانی که وجود ناچیزت ... آزاردهنده باشد ...
زمانی که خواب تنها رویای نزدیک باشد ... به مرگت ...
می دانم تمام حرفهایم را مثل امام خوابهایت از پیش می دانی ...
من
اما در این راه خواهم مرد ... که بیراهه را زیر سوال ببرم ...
تنها سوال بی جواب من همین است و بس...
بگذار بمیرم
مگر نه این که آخر همین است ؟ ...
بگذار در این راه بمیرم ...
بی حتی یک لحظه آرامش ... از وجودت ...
تشنه ... تا ابد ... لب بر خاک خشکیده می سایم و نوازش سوزان آتش را می پذیرم ...
تنها بگذار در این راه بمیرم ...
در این راه ...
دست یاریت را می طلبم ...
بخواب ای نازنین ای یار
بخواب ای خفته ی بیدار
چرا من ، مرا آزار می دهد ؟
من ... از تصور وجودت متنفرم ... از دستهایت که از روی ترحم مرا همراهی می کند ... از نگاهت که پر از گناه است .. از صدایت که پر از سکوت است ... از تنفست ... که زمین را آلوده می سازد ...
من ... تا کی می خواهی به حکومت ناعادلانه ات بر زمین ادامه دهی؟.. تا کی جهان در دست تو خواهد پوسید ؟ ...
من ... آیا برای رفتنت توشه داری؟ ... آیا این را هم مثل تمام حقیقتهای تلخ ... انکار می کنی ؟ ... که روزی خواهی رفت ... خواهی مرد ...
و از بین می رود ؟ .. وجود کثیفت و هر انچه در اوست ؟ ...
چرا ؟چرا؟چرا؟
نفرینم را به خدا میسپارم تا آن را به توبرساند ...
محکومم کردی به لال بودن .. چرا ؟ ...
چرا ذره ذره مرا می سوزانی...
چرا فریاد مرا نمی شنوی؟ ...
خدایا من می دانم بدترین بوده ام .. اما مگر تو بهترین نبوده ای؟...
بمیرانم.................................
.
چرا فریـــــــــــــــــــــــــــادم را نمی شنوی؟
بمیرانم ...
تمامم کن...
تمامم کن...
تو را به خودت قسم... تمامم کن...
حماقت ...
توهمِ پوچِ بودنت را بر در بگذار
و بی " من " در این خراب آباد قدم بگذار
فهمیدن
برای تو سخت است ای ناتوان ...
وقتی توانت را برای اثبات وجود بی وجودت تلف کرده ای...
به خدا
واژه ی نفرین هم برای این جماعت کم است ...
واژه را در حق شما حرام نمی کنم ... خود حرام گشتید ،
کافیــــست.
دردل سکوت می کنم و تنها دم از سکوت می زنم ...
آسمان و زمین را به سخره می گیرم ، چه مانده از من مگر؟ از کمی از اندوه ... که پایانی ندارد ...
این جماعت خمار تا کجای این خراب آباد ، با پای پیاده لنگ لنگان سپاه جمع می کنند ؟ به کدامین بهارتان بنگرم ...
معنای سکوتت را می فهمم ...
می دانی ... زندگی دو دهه ی ناچیز من پر از اشتباه است ... پر از غم ها و شادی هایی که ترس غم را به یدک می کشیده اند ...
زندگی من یک سوال بی جواب بوده و هست ... و تا ابد جوابی نخواهد داشت ... مثل تمام سوالهای سفید امتحانهایم ... که هیچ وقت برایشان جوابی ننوشتم حتی اگر داشتند ...
سکوت ... دردی بی درمان است ... و آرزو ؛ تحقیر تمام لحظات بودن ...
آرزو پیغام گمنام بیچارگی ست ... و درد ؛ تنها سوغات هر حرکت بی هدف بعد از ضربه ...
و سکون تلخ که می ماند ... می ماند ... می ماند ...
چقدر خیال ؟ چقدر توهم ؟ چقدر کابوس ؟ ... تا به کی در پوچی نفس می توان کشید ؟ ...
درد در تمام جسم کاذبم ، با مرگ میرقصد ...
من منتظر پایانم ...
خدایا ؛ ضربه ی نهایی را بزن
از همين راه مي آيم ... هميشه از جاده هاي دور از من مي آمده ام ... اما اينبار نه.
هيچ صدايي به گوش نمي رسد .. تنها سكوت بلند من است كه فضا را آزار مي دهد ... از فرش تا عرش من آري ، تنها يك حرف ست ...
و من آن يك حرف را نخواهم گفت ...
...
از همين راه مي آيم ... سكوت ... سكون ... يك روشني دور ، كه تمام وجودم را ميسوزاند ... نامش را چه گذاشته اند ، نمي دانم ... حرف من از جنس حرف اين جماعت نيست ... حرف من از جنس حرف نيست ...
... بگذار مقدس بماند ... نگذار با بيرون آمدن اين صداي بي صدا از درون ناچيزم ... فرياد زجه ام به آسمان بلند شود ... مي دانم چيست ... دردي است كه مي سوزاند ... از درون دانستن... كاش احمق بودم ...
كاش كودك بودم ...
كاش كودك بودي ...
كاش هيچ نمي فهميديم ...
آسمان برايم آبي است ... اما اين آبي به چشم زمانه ي دور و برم سياه است ... آري من نيز روزگاري از همينان بودم ... چه خوب كه تركشان مي گويم ...
بگذار از مرگ بسازم ... از آزادي ... تو نيز خوب مي داني كه تنها راه رهايي از اين لاشه ي پوسيده مرگ است ... تو نيز خوب مي داني كه اين مردم چقدر راحت چشمان كورشان را بر ظلم خودشان بسته اند ... آري ...
خنده ... خنده ... خنده ...
مرا تنها با اين مي شناسند و بس ... يا شايد هم ذره اي از حماقت ...
من اينم ؟...
به خدا نه .
مرا هيچ كس نشناخت ... چرا مرا به اين نام صدا مي كنند ... از چه كسي اين نام را شنيده اند ... او از كه شنيده ؟ ... من از كدام خراب آباد به اين بيابان آمده ام ؟ ...
ياس ... تنها گلي كه بوي پاكي مي دهد ... و من هرگز نمي توانم بويش را حس كنم ...
ياس ... واژه اي آشنا از جنس كودكي ... كه خود نيزبه يادش نمياورم ...
ياس... تنها گلي كه مي دانم ، به خدا مي دانم ... آخر از غم عشق ميميرد ...
...
بند بند وجود ناچيزم در حرارتي مي سوزد كه زمانه تب مي نامدش ... اما من مي دانم اين درد از چيست ... اين لاشه دارد در جهنم خويش مي سوزد ... اين لاشه دارد از درون مي سوزد ...
آخر كار " من " نزديك است ... و آن روز آخر را جشن مي گيريم ... در حالي كه من مرده است ...
زندگي چهره ي واقعيش را به من نشان داده ... نيمي از آن سوخته .. و نيمي از آن در غم نيم ديگر ... رو زبه روز كريه تر ميشود ...
آري اين زندگيست ...
چه مي پنداريد ؟ ... به دنبال چه جنسي از چه وجودي صبح را به شب و شب را به صبح پيوند مي دهيد ... در حالي كه بعد از اين شب ديگر صبحي نيست ...
به دنبال كدام تعلق پوچ ... بر وجودتان بند حقارت مي آويزيد ؟...
خدايا ... چرا در آخر تمام زجه هايم با به نام آوردنت ... از خودم و وجودم خجالت ميكشم ؟... چرا مرا از من مي ترساني ...
از همين راه مي آيم ... هميشه از جاده هاي دور از من مي آمده ام ... اما اين بار از اين راه مي آيم ...
اينبار از اين راه مي آييم ...
از باريكه ي نگفتن ...

نگاه خدار ا بر وجودم حس می کنم ...
می دانم چقدر گناهکارم ...
تمام بدی هایم را می دانم...
میدانم که حتانمی توانم لحظه ای را جبران کنم...
می دانم که چقدر از حماقتم ، چقدر از زندگی ام را ویران کرده ...
می دانم که تا امروز زندگی عزیزانی را ویران کرده ام ... که می خواستند ساده باشند ... و تنها زندگی کنند... تنها...
میدانم ... که هیچ نمی دانم ...
با سکوت تلخش به من می فهماند... " گم شو"
و این پایان بود...
نمی دانم چرا بایداین همه درد در این تن خسته جان تازه بگیرد...
می پرسم مرا می شناسی ؟
اینبار حتی سکوت هم نمی کند... تنها ، میرود...
خیال ، مرا ترک کرد ...
امروز در پنجه ی واقعیت اسیرم ...امروز هیچ سوالی ندارم ...
با رفتنت تمام سوالهایم را پاسخ دادی...
از عشق تا پايان نبودن ... از هيچ به هستي رسيدن...
عطر و بوي ذهنم وجودم را در بر گرفته ... صداي نفسهايم برايم از عبور هواي دم كرده از ميان انگشتانم ، نزديكتر است ...
اين ،
منم .
چگونه در اين سكوت ، پيغام خدا را نمي بينم ؟... او امشب به من نشان داد كه هنوز هم مي توانم باشم... تا زماني كه عشق مي تپد ... در سينه ام ...
آري ، مي دانم اين آغاز ، نهايت انتها است ... مي دانم كه اين من ، بايد امروز بميرد ... مي دانم كه من در واژه ي تو غرق مي گردد ... خدايا ... تو مرا از نبودنم ، به بودنت رساندي ... مرا از نبودنم ، به ايمان گم گشته ام رساندي ...
من جه بايد بگويم ... تا از تو گفته باشم ؟ ... همين الان به من فهماندي ... سكوت ... تنها واژه ي آشناي توست ...
پرودگارا ... چگونه از تو سكوت كنم .... آخر تمام حرفها را در سكوتت به من گفته اي ... چرا در مبارزه با خودم تا امشب شكست خورده بودم...
تو را نمي ديدم ... كه چگونه انگشتانم را بر تمام حروف مي كشي ... تا از وجودم عشقت جوشان شود ... تا امشب ندانستم كه تمام دانسته هايم از تو بوده ...
مرا تا كجا مي بري ... تنها بشر، تا نيمي از راه است ... مرا ، تا آخر يار باش ...
نفسم در سينه براي بالا آمدن تلاشي نمي كند ... چرا كه در سينه ام عشقي است كه همتا ندارد ... بالا نمي آيد ... چرا كه تو را دارد ... تنها و تنها تو را دارد ...
به خدا ، اين بشر از توست ... از هر چه بگويم ... حتي از اين مور پنهان رو به رويم ، از تو آيه گفته ام ...
خدايا ، همچون كودكي كه سينه ي مادر را مي گزد ... دستان مهربانت را كه تكيه گاهم بودند پس زدم ... خدايا ... از حس تو پر گشته ام ... خدايا ....
تو مي داني كه اختيارم در برابرت چقدر بي اختيار است ... خدايا ... مرا از غرورم كه هر لحظه مرا در من ، غرق مي كند رها ساز ... خدايا ... عميق ترين دردها در برابر عشق تو هيچ اند ... مرا با صداقت حرفم آشنا ساز ...
مي خواهم بدانم ... مي خواهم خودم را بشناسم ... تا بدانم تا كجاي راه از تو خواهم خواند ... تا بدانم تا كجاي راه وجودم را خواهي پذيرفت ...
به بزرگيت قسم ... كه بسيار بزرگي ...
خدايا تمام رنجها را به جان مي خرم تا حس كنم كه مرا ميبيني ... مي شناسي ... مي پذيري ... به خدا اين يتيم كوچكت تنها تو را مي خواهد ... حتي اگر عالمي او را بخواهند ...
خدايا زبانت را آن زمان كه كودك بودم مثل لبخندهاي مادرانه كه هيچگاه نديدم ، مي فهميدم ... حس مي كردم ... مي كاويدم ...
اما گم كردم ... تو را كه بسيار بزرگي نديدم ... و خود را نيز گم كردم ... از بي خدايي ام به ناچيزيم رسيدم ...
خدايا چه بر من كردي در اين شبي كه مردم ساده ، منحوسش مي دارند ... خدايا ، چه با من كردي كه عبور امواجت امشب وجودم را در هم گسيخت ... خدايا مرا از نو زنده كردي ... مگر چقدر مست بودي كه هنوز پاداش نگرفته ، دوباره برايم هديه مي فرستي ...
به شكرانه ي اين هديه ي دوباره ات ... جانم را به فدايت خواهم ريخت ...
حال مي دانم براي چيست .. مي دانم تمام بي خوابي ها ، بي غذايي ها ، بي رمقي ها ، ... همه و همه براي چيست ... مرا زنده ساختي ... از نو ... مرا زنده ساختي ...
خدايا ... من از تو خواستم جان بستاني و تو جان دوباره دادي ... از كدام عدالت درخشيده اي ؟ ...
خدايا اين همه خوبي را ذره اي هم به من ارزاني دار تا سكوتم پر از تو باشد ...
خدايا مي سوزم از لحظه ي جدايي ... اما اين عشق تا ابد خواهد ماند ... صيغه ي محرميتش را خود ، در آسمانها خوانده اي ... و تا ابد جاري خواهد درخشيد ... به خدا قسم ...
روي هوا راه مي روم
شگفتا از عزيزاني كه هم آواز من بودند
به سوي اوج ويراني پل پرواز من بودند
...
از دوست انتظار نداشتم ...
مرا در اوج بي كسي تنها گذاشتيد...
از دوست انتظار نداشتم ...
مرا در قعر حماقت رها كرديد ...
همه خود درد من بودند
گمان كردند كه همدردند
نمي دانم دوباره از چه حرف جديدي بايد گفت ... و كدام حقيقت تا ابد خواهد درخشيد ؟...
چرا تمام دانسته هاي من با نمي دانم ، با اشتباه ، با ندامت شروع مي شوند ؟ ...
باز يك تصميم جديد ... اما اين بار نه براي نوشتن بر كاغذ ... يا براي اعلان در يك فضاي بدون بعد ...
براي حك شدن
در قلبم
ذهنم
عملم ...
مي خواهم تا همه بدانند ، كه تا امروز هيچ نمي دانستند ...
روزي كه براي اولين بار اين سؤال از من پرسيده شد ... حال هيچ ندارم بگويم ... هر چند در انتظار جوابم انسانهايي منتظرند كه تا امروز در كنارم بوده اند و هستند و مي خواهم كه بمانند ...چرا كه مي خواهم بمانم .... تا آغاز اولين انتها ...
چقدر راحت ويران مي سازند ؟... چقدر راحت ...
اين انسانها چقدر راحت انسانيت را محكوم مي كنند ؟...
اين زن چقدر ساده مرا كشت ....
آن مرد چقدر ساده مرا كشت ...
اين دختر چقدر ساده مرا كشت ...
آن پسر چقدر ساده مرا كشت ...
مرگ در يك پرسش عميق از تفكر پليد اينان به موجهاي نفت كه روي صخره هاي خرد شده ي يك وجود ناپيدا ، واژه ي محبت را مي شورد ، پوزخند مي زند ...
چقدر ساده بدي ها را فراموش مي كنيد و چه ساده تر خود را پاك جلوه مي دهيد ... اي جماعت هميشه حاضر!
مگر در خلوتهاي خود گناه را ملكه ي وجود پستتان نمي كنيد كه امروز دم از پيغمبر بودنتان مي زنيد ؟
مگر در درونتان با زشني ها و پليدي ها به قمار نمي شينيد كه امروز قمار محبت را حرام مي انگاريد ...
صداقت كجا رفته ... پاكي ... دوستي ... محبت ...
چرا اين واژه ها اينقدر كليشه اي و وزخرف شده اند ، پوچي و بي معنايي را در تمامشان احساس مي كنم ...
خدايا فريادم رابه كجا ببرم ... فريادم را در كدام دريا خفه كنم ... خدايا مگر اين درياي تو چقدر از عظمتش را به من نشان داده كه امروز بايد به رازدار بودنش ايمان بياورم ...
خدايا ، خدايا ، خدايا...
صدايم را مي شنوي ؟ ... خدايا مي بيني ؟... اين همه نامروتي را مي بيني ؟...
چرا با من چنين مي كني... اين سكوت تو چرا پيغامش به من نمي رسد ؟...
خدايا در خفقان معصيت فرو رفته ام ... به همين خاطر است كه مرا محكوم به نناليدن كرده اي ؟ ...
خدايا زبان شكوه ام بسته است ... خدايا تاب ندارم .... من كه ايوب تو نيستم كه مرا اين چنين در سكوت فرو مي بري ؟
خدايا ... من كه پر از گناهم ... من كه پر از كثافتم ...من كه پر از بديهاي موجود و نا موجودم ... چرا تمامش نمي كني ...؟ چرا ذره ذره نابودم مي كني و به يكباره رهايم نمي سازي...؟ ...
ببين شب و روزم چه سياه شده ... ببين چه كافر شده ام ... ببين ... ببين ... ببين ...
تمامش كن ...
به بزرگي ات قسمت مي دهم ،
تمامم كن... .