تبليغاتX
یاسهای وحشی
...امشب کسی بر سر این گور می گرید ... گوش کن ، صدای گریه از همین نزدیکی هاست
بگذار تا احساس در تو فوران کند 

بگذار تا عبور هوای پاک را در سینه ات ببینم 

بگذار تا تنها گذر از تو صدای پای سکوت باشد

 

چه قدر روشن است 

                         خاطرم روشن است 

تو را خوب به خاطر می آورم ، زمانی که شاید عشق وجود داشت 

                                                                               و هیچ حرفی نبود...

تنها سکوت ... سکوت .... و دیگر هیچ 

نمی دانم من کیستم ، زمانی که تو هستی 

جنسی تازه است ... بوی مادر می دهد ...

                                                        پاکی ... کودکی ...

مرا به خاطر بسپار ، زمانی که این جهان را ترک می کنم 

زمانی که می روم ... تا همگان در آسایش سکوت سک لبخند پژمرده 

                                                            روز را به شب پیوند دهند ... 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 16:22  حرفای یاس یاس  | 

نمی دانم از چه باید بگویم

از دختری که تنها و تنها غمش ، پلیدی اش بود و هست ...

زمانی که یک آشنا از من پرسید "مرا می شناسی؟ " این را فهمیدم که هیچ کس هم مرا نمی شناسد ... هیچ شیطانی در برابر هیچ جرثومه ، شیطان نمی ماند...

بوی نان تازه ، غربت یک کوچه نحس با شماره ی سیزده ، صدای باران پشت پنجره غروب... دردی غریب در سینه ام می پیچد ... چقدر تا پایانم زمان باقیست ؟...

تا آن زمان که مرا در پوششی سفید بپیچند ... و در خانه ی ابدی ام بگذارند ... و شاید هیچ قلبی در اندوه من سوگوار نشود ... این را می دانم ...

صدای مرگ آرام آرام ... از روی بام خانه های مجاور ...به سوی من پرواز می کند ... و تنها روشنی آن است که زودتر از صدا به من رسیده ...

                                                آری ، بیا و ببین ،

                                                                            من سالهاست که مرده ام ...  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 16:15  حرفای یاس یاس  | 

برای هزارمین بار میبینمش ...

و هر بار همان درد قدیمی در وجودم جان تازه می گیرد

و میپیچد و می رود تا بسوزاند...

نمی توانم باور نگنم،

که در تمام این سالها با گلادیاتورها همسفر بوده ام و هستم و خواهم بود

نمی توانم باور نکنم ، 

که زندگی ام یک فیلم مصنوعی ساخته ی   ۱۹۸۷ است

...

برای هزارمین بار دستانمک را بر علفها می کشم

تا شاید دری را که به جهنم باز می شود باز کنم

و به آنجا که سرای ابدی من است روانه گردم ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 23:11  حرفای یاس یاس  | 

وسط یک گودال پر از اشتباه ...

هیچ نمیدانم اطرافم چیست  

                                  کیستند اینان و چه می خواهند ...

من تنها آنجا ، زیر سایه ی یک بوته از خار

                                به دیروز می نگرد که فردا را ویران ساخته...

و تنها نور این بیابان

سایه ی سیاه زاغهایی است که از دوری شیطان تاب ندارند...

و تند و تند بر سر این بیابان نشینان 

                                           سنگ غم میبارند

وسط یک گودال پر از اشتباه 

هیچ نمی دانم اطرافم چیست؟

                                                       من کیستم؟ 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 23:7  حرفای یاس یاس  | 

از دور طور دیگری بود...

تمام آدمها تا زمانی که دورند برایت رازی نبهم هستند که دوست داری آنها را برملا کنی...

از دور یک اسطوره بود..

برای فهمیدن آنها دست دراز می کنی تا میوه تلخی و خوار شدن را هم بچشی ...

از نادانی ها عبور کردم ...

وقتی پیدایشان کردی میبینی هیچ نداشتند ...تنها تصویر یک مردمک چشمان یک مترسک بر چهره ات افتاده بود ...

امروز یک قصه ی بچه گانه هم نیست ...

به دور دستها می نگری ، با حسرت ... نترسکی دیگر برایت شکلک در میآورد...

و باز هم یک سلام ...   

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 22:57  حرفای یاس یاس  | 

هر لحظه می دانم در حق کودکی مثل تو خیانت میکنم...

می دانم تمام محبت های بچه گانه ات را چطور نابود می کنم ... میدانم میفهمی...و برخلاف کودکی ات ... هیچ گریه نمی کنی...و باز هم عاشقانه به من می نگری...

چرا کودکی؟! ...

   کاش بزرگ بودی... بزرگتر از وجود پست من ... زمانی که تمام خوبی ها را فقراموش می کنم و تنها به دنبال پستی ها و کثیفی های ذهنم .. یر به خراب آباد می گذارم ...

... کاش خدا هم مرا می شناخت ...

می دانم دیگر به من امیدی ندارد... هر لحظه در انتظار مرگ هستم...پایان این مصیبت... هر لحظه در انتظار قطع امیدش هستم ... دیگر چه مانده که از من ردی از نفرین بر آن نباشد؟... 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 22:2  حرفای یاس یاس  | 

 چه احساس گنگی دارم ... زمان رد شدن از خاطرات... مردم چه راحت حرف می زنند...

من در میان انبوه روزهای شیرین دیروز و تلخ امروز گم گشته ام ... 

روز های شیرین دیروز که می دانم حماقت بودند یا توهم... نمی دانم خوشی بود یا تحمل سختی...

امروز اما ، می بینم که با دیگران راحت تری... هیچ نمی خواهم بگویم ... تنها حرفم همان است که هزار بار به تو زدم ...و تو یکبار هم پاسخ ندادی...

دردی که مثل همیشه ر شستم می پیچد بی امان به سینه ام می زند ... نمیدانم این چه دردیست

شاید به دود مربوط است ... که فشارم رو به آسمان می زند ... و هر لحظه آرزوی مرگ در من قوی تر می شود ....

نمی دانم چه دردیست که من نمی توانم با چشم و گوش بسته ... مثل هر احمق دیگری که یکباره در اطرافم موج می زنند ... به روزها و گذرشان بنگرم ....

کاش می شد این قسمت را هم از من بگیرند ...

به خدا ... بریدن رگ با تیغ خیلی بهتر از روی لبه اش راه رفتن است ......................................به خدا 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 20:20  حرفای یاس یاس  | 

وقتی حس کنی از روی یه حباب عبور کردی...

 وقتی حس کنی که تا الان هر چی فکر می کردی غلط بوده...

 وقتی حس کنی که ارزشت مثل کثافت توی توالت هم نیست  وقتی بی اختیار گریه کنی و حتی نتونی به خود کثافتت بقبولونی که گریه کار مزخرفیه...

وقتی یاد بگیری که لال شی ... و هر موقع ازت خواستن زر بزنی خفه بشی و بررو برر تو چش طرف زل بزنی.... 

وقتی با دیدن چند تا عکس و دو خط نوشته از یه دوست قدیمی راحت ویران شی...

وقتی تو رو حتی برای خودت هم نخوان ...

وقتی تنها باشی و هیچ کس ازت نخواد تو تنهاییت شریکت بشه ... و تو عین ... روی زانوهات جمع بشی و اشک بریزی...

وقتی حرف دلتو با هزار تا ایما و اشاره بزنی و بعد بهت بخندند ... و حقارتو رو پشتت حس کنی...

وقتی برای خودت دلیل بیاری ، ولی خودتو قبول نکنی...

وقتی احمق باشی ، احمق باشی، احمق باشی...

وقتی مثه من باشی...

...

هیچ چی نمی تونم بگم...

وقتی مثه منی برات دعا می کنم...

                                                    ......... تا زودتر از موعدش بمیری...

و بری به درک...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 20:14  حرفای یاس یاس  | 

به سكون رسيده ام ! سكوني ناموزون از جنس حركتي غريب ... ناپيدايي كه مدتها پيش گم كرده بودمش ، دوباره نزد من بازگشته و قصد دارد ذهنم را ويران سازد ... و من هميشه در هراس اكروز زيسته ام ! ...

پروردگارا ؛ مثل هميشه كه تنها در اوج غم و بدبختي به سراغت آمده ام ، امشب هم از اين برج كوتاه فريادي بلند برمي آورم كه صدايش حتي به گوش خودم هم نرسد ...

از اين بساط بي بساطي خسته شده ام ...

كاش اين آرزو وجود نداشت كه " اي كاش از اول شروع مي كردم ..." امشب حسي غريب دارم ... حسي كه هر از چند گاهي مرا در خود مي پيچد و اطرافيانم را از من مي راند...كسي كه هنوز هم پس از 19 سال و 11 ماه و 27 روز برايم گمنام و غريب مانده ... اصلاً وجودم را نمي شناسم ... آري اعتراف مي كنم ؛ من در شناخت اين وجود حقيرتر از " من " درمانده شده ام ...

امشب دوست دارم در يك نقطه پايان يابم ... دوست دارم در تلالو يك حلقه از نور درون اين جام بلورين  نوراني شوم ... در حرارت يك دست گرم تا ابد بميرم ... يا در عطر خوشي از دوران كودكي چشمانم را بر هم بفشارم تا به ياد بياورم ... آنچه را كه سالهاست گم كرده ام ...

دوست دارم درخطوط اين كاغذ سپيد پنهان شوم ... در عمق گوشه ي اتاقي كه تجملات ندارد ...

دوست دارم در عمق مردمك چشماني كه عاشقانه برق مي زنند و براي من به اندازه ي سالها غريبند هزار بار بميرم و يك بار زنده شوم و تا ابد بمانم ...

دوست دارم بتوانم اين سكوت را بشكنم ، سكوتي كه تنها صدايش ، صداي سكوت است و بس ! كاش مي توانستم بدون حتي يك كلمه حرف ، منظورم را بفهمانم ... منظورم را كه هيچ ندارد ...

كاش مي شد اين جمله بالا را ننويسم ! ...

كاش مي توانستم تا ابد در تنها نقطه ابد پنهان شوم و براي فنا شكلك در آورم ...

كاش مي شد به سرزميني بر گردم كه مي دانم امشب سپيد است ... و آنها را كه  سالهاست محبوسند آزاد كنم ...

كاش مي شد دستان آن دلي را كه مي تپد در خفا به من لبخند بزند ،

                                                          ببوسم ...

                                           و زمان هم سكوت كند

                  در انديشه تعبير اين حركت عظيم ! ...

زمان چه زود مي گذرد ... عجب بي اعتناست به حضور من  ... و اين بدترين نفرين اوست ... آري ...

به ساعتم كه نگاه مي كنم سالهاست كه در اين حفره سر مي برم و تنها خيال من براي مدتي كوتاه بود و بس ...

آري ... تمام اين حوادث فقط يك كابوس شيــــرين بود و بس ...  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 22:16  حرفای یاس یاس  | 

 

...

... مي روي ، خسته تر ازهمشه .. با دلي كه من شكستم ... شايد اين آخرين بار باشد كه تصوير وجود پاك و بي آلايش تو بر آينه چشمانم نقش مي بندد ... جايي كه روزگاري تنها از جنس تو را به خود مي طلبيد ...

از به زبان آوردن واژه پايان واهمه دارم ... پايان اين همه خوبي .. ؟ پايان اين همه بودن .. ؟ اين همه ماندن و صبر كردن ؟ ... روزگاري است كه دريافته ام از تو صبور تر در ذهنم هيچ ايوبي را سراغ ندارم ... آه .. از آخرين نگاهت مي ترسم ... از آخرين خداحافظي ... كه جمله پر از اميد " به اُميد ديدار " بر پايانش نقش نمي بندد ... از سردي آخرين نفس كه تمام وجودم را آتش مي زند ، واهمه دارم ...

خم مي شوم و مثل كودكي هايت كه نمي توانستي بند كفشت را ببندي ، وجودم را به پاهايت مي بندم ... به تو خيره مي شوم ، بي اختيار يا بااختيار ... مي خواهم آخرين نگاهم را به ياد بسپاري ... شايد در تنها گذلشتن " اين هميشه تنها " اندكي تأمل كني ... شايد بايد هميشه تنها ماند ... شايد باز هم بگويي : " اين رسم روزگار است " ... و من چقدر از اين رسم روزگار دوري كردم ... بهترينم ...

كاش اين بغضي كه سينه ام را پر از تنفري از زمان كه با سرعت رفتن تو از كنارم  مي گذرد، كرده است ... اين وجود را براي هميشه مي سوزاند و فريادم را تا اوج آسماني كه هميشه با ياد تو در آن پرواز مي كردم ، مي رساند ...

آري ... حتي آه هم نمي توانم بكشم .. شايد در آن لحظه كه چشمانم را بر هم بگذارم تا از فرو ريختن اين اشكها جلوگيري كنم .. تو از اينجا رفته باشي ... مثل حباب شده اي ... چقدر ساده و آسان ميشكني ... و چقدر ساده تر پرواز مي كني و مي روي ...

                                   ... مي روي ،

                                                    ... مي روي ،

                                                                     ... مي روي ...

...ديگر از اين بدتر را نمي توان يافت ... ديگر معنايي بهتر از اين" بد" را براي اين واژه تلخ نميتوان يافت ...

كاش ميشد به آغاز بازگشت ... و هرگز به پايان نرسيد ...

سفر به خير ....

                    ... مسافر من ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 22:14  حرفای یاس یاس  | 

در امتداد اين شب تاريك خوابي ديدم ... نمي دانم چه بود و براي چه ... از خودم فرار مي كنم .. كاش مي شد براي نيروي ماوراي كاغذ احساسم را بياورم ...

                                   ... مرگ در آغوش ما عشق بازي مي كند ...

چرا ؟ چرا ؟ چرا ؟................

                                 هيچ جوابي ندارم ....

پدرم چقدر ناراحت بود ... خانه عروسي بود ... و من در تكاپوي عروس ...

چقدر تلخ بود ... همه و همه مي دويدند ... از اين سو به آن سو ...

من تنها بودم ... و همه در كنارم ...

شايد ،

من

 مرده بودم.

 

...

زمين سرد است...

من از احساس مي ترسم ...

من از اين نگاه تو خالي بي محتوا مي ترسم ...

 من از اين وابستگي هاي روزگار مي ترسم ...

من از تنهايي امروز مــــي ترسم ... خيلي

من از نفرت بي اختيارم مي ترسم ...

من از بوي هواي تازه مي ترسم ...

من از نگاه هاي سرد و با محبت مي ترسم ...

من از اين صدا مي ترسم ... زماني كه به من مي گويد ..." تو رو خدا"

من از درد مي ترسم ...

من از اوج بي خيالي ام مي ترسم ... وحشت دارم ...

من از خودم مي ترسم ... مي ترسم ... مي ترسم ...

...

ياران همه رفتند ... مرا با خود رها كردند ... مرا با خود رها كردند ...

جرات نگاه كردن به آينه را ندارم ... تصوير وحشتناك خودم ، آنجا به من پوزخند مي زند ... 

                                    من يك گناه كارم .

مرگ نزديك است ... و تا تابوتش آمد ، همه از من فرار كردند ...

از اين دنيا فارغم ... هيچ زماني براي خاطره ي تلخ حضورم معنا و مفهوم پوچي را بيان  نمي كند ...

خدايا ، من هيچ وقت از تو چيزي را به اين شدت نخواسته ام ...

خداي مهربانم ، من هميشه براي تو بنده ي بدي بوده ام ... خودت هم مي داني كه اين سكوتم چه ندامت و پشيماني پنهاني را در خود نگاه مي دارد ...

خداي مهربانم ... مي دانم چه هديه اي به من داده اي ... اما من از اين آگاهي زجر مي كشم ... مي دانم ، مي دانم ، مي دانم ، تو چقدر آگاهي ... ميدانم كه اصلاً نيازي به نوشتن ندارم ... مي دانم حتي اگر اين ذهن هم بيمار باشد تو حرفش را مي شنوي ... اما من به اين بيان نياز دارم ... هر چند كه تواني در بيانش ندارم ... درد تمام وجودم را فرا گرفته ...                     نياز نداري بداني ، اما بگذار بگويم ... خودت را به خودت قسم مي دهم ... مگر نه اين كه همه مرا به تو قسم مي دهند ...

بگذار بميرم ... مي دانم كه هيچ ندارم ، حتي ذره اي براي تا ابد در كنارت بودن ... اما بگذار بيش از اين از نزديكي ات دور نشوم ...

من گناه كار اين سرزمينم ...من از اين سرزمين ، كوله بار گناهي سنگين بر داشته ام كه براي جا به جا كردنش به كمك  نياز دارم ... از اين وجود پست چه بگويم ؟ ... تنها راه پوچ ذهنم ، پوچ تر از هميشه به نظر مي آيد ... خـــــــــــدايا ...

با چه فريادي از تو كمك بخواهم ...

                         ... اين سكوت من آسمان را هم برداشته ...

نه . نه . نه .

براي مخالفت با خودم ... نه.

ديگر جاني در اين روح نمانده ... و تو مي داني كه بي آن زنده ماندن چه تلخ است ... بي آن وجودي كه تو مي داني تنها دارو وندارم در اين ديار سكوت بود ...

خدايا ...

خدايا...

خدايا...

من هيچ وقت در انتظار شنيدن صداي تو نبوده ام ... اما امروز از تو مي خواهم ... به من بگو ... خواهش مي كنم ... جواب سوالم را كه تنها تو ميداني به من بگو...

خواي خوبم .. نگاه كن و ببين زمان چه زود مي گذرد ... بگو ، زودتر بگو ، تا هنوز هم براي سكوتم وقت باقيست ...

من در انتظارت نشسته ام...

                                               ... خدايا ...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 22:7  حرفای یاس یاس  | 

با دندانهاي سپيدش به من لبخند مي زد ... نمي دانم چرا ازش متنفر بودم ... تنها چيزي كه مي دانستم اين بود كه بايد تحملش كنم ... شايد براي چند دقيقه ... براي يك عادت ابدي...

نمي خواهم تركش كنم... فلسفه ي من اين است : بايد بود ، تا زماني كه علتي براي نبودن پيدا كني ...

پس نه تنها اين دوست 20 دندانه ي ما ... كه تمام دندان سپيد ها ... به سرزمين كثيف من خوش آمديد ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 23:23  حرفای یاس یاس  | 

از اين پيچيدگي در هم تنيده شده بيزارم

از خودم بيزارم ...

از اين همه دوگانگي بيزارم

از خودم بيزارم ...

از اينهمه آدم بي هدف بيزارم

از خودم بيزارم ...

از اين همه عبور سرد بيزارم

از خودم بيزارم ...

از اين همه نوازش احمقانه بيزارم

از خودم بيزارم ...

از تمام روز و شبهاي بي هدف كه فرت و فرت مي آيند و مي روند و هيچ هم براي دلربايي ندارند ، بيزارم

از خودم بيزارم ...

از تنهايي بهد از مرگ عزيز بيزارم

از خودم بيزارم ...

از كنترل خودم بيزارم ...

از خودم بيزارم ...

از زندگي تنها يا اشك ، بيزارم

از خودم بيزارم ...

از خودم بيزارم ...

از خودم بيزارم ...

از خودم بيزارم ...

از خودم بيزارم ...

از خودم بيزارم ...

از خودم بيزارم ...

از خودم بيزارم ...

از خودم بيزارم ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 0:52  حرفای یاس یاس  | 

و پاياني كه آغاز مي شود ...

     پندار پنهان من دوباره مي لرزد ... ارزش خفيف پيراهن را بر قلبم احساس مي كنم ... هيچ از گذشته نمي دانم و اميدي از آينده نمي خواهم ...دستان غريبه مرا به لرزش وا مي دارند ... پاهايم توان حركت ندارند ... در آغاز راه پشيمان گشته ام ...

كاش اين راه تنها به همين بن بست ختم شود ... كاش مرگ هم گونه ام را مي بوسيد ... كاش بشود از اين هياهو هم فرار كرد ... آزادتر از اين زنداني ، هيچ كخا سراغ ندارم ...

آرام به موزائيك هاي پنهان زير ميز خيره شده ام ... گذشته ، حال ، آينده ... در يك لحظه ي به ياد ماندني ، در من نابود مي شوند ...

                                     

من

مرد .

 

تمام خوشي ها به پايان مي رسد ... از پايان خاطره خوشي ندارم ؛ تا به پايان برسد ...

اميد رفت ... تنها ماندم ... مثل هميشه ... بر دروازه ي سرزمينم اشك مي كارم ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 0:42  حرفای یاس یاس  | 

... و باز هم ...

با انگشتم دانه خرما را در خاك باران زده باغچه مي فشارم ... نمي دانم خواهد روئيد يا نه ... من عاشق خرما هستم ...  منتظر مي مانم ... مي شناسم خيلي هارا كه مدتهاست خرما نديده اند ... من مردماني را مي شناسم كه براي رسين به اندكي غذا مثل قخطي زده ها بر هم سبقت مي گيرند و رحم ندارند ... اما من آنهايي را هم ميشناسم كه صعف را بر جان مي خرند و اندك غذاي " بخور و نمير " خود را به دوستشان تقديم مي كنند ...

 ... دستانم را بو مي كشم ... بوي انسان مي دهند ، بوي پستي ، بوي طمع ، ناچيزي ، سياهي در پس چهره اي سفيد ... اصلاً دوست داشتني نيستند ...

من از پفك بدم مي آيد ... از چيپس هم بدم مي آيد ... اصلاً از تمام تنقلاتي كه زنگ تفريح گيج كننده مدرسه مان را پر مي كرد بدم مي آيد ... من از واژه "  تنقلات " هم بدم مي آيد ... من عاشق " سبزي " هستم من عاشقی" بوي نان تازه " هستم ، من عاشق " فقر" هستم ، من عاشق " صبر " هستم ، من عاشق "خويشتنداري و لبخند " هستم ... معلم هايم از ما مي خواستند كه به فقرا كمك كنيم و بچه ها ناله ميكردند ... و معلم ها فرياد مي كشيدند گ چطور هر روز مي تونيد هزار تومن بدبد چيپس وو پفك و كوفت و زهر مار بخريد بخوريد ، اما حالا پول نداريد ؟ ! ... " و اين هم سؤال من بود ... و من در سالهاست در فكر هستم ... و من ديگر پفك و چيپس نخوردم ... و من از تمام تنقلاتي زنگ تفريح گيج كننده ما را پر مي كرد بدم مي آيد ...

از دور صداي اذان مي آيد ... نمي دانم از كدام مسجد ، فلكه اول ، فلكه دوم ، يا ... شايد هم هفتم ...! ... مادرمرا در انتظار ، جلوي در مي بينم ... كوچه پراز بوي خاك خيس خورده است .. و هوا بوي نم مي دهد ... ماه رمضان است ... بركت مي بارد ... خانه در انتظار است ...     

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 22:19  حرفای یاس یاس  | 

وقتی هیچ کاری نتواند انجام تو را به ثبت برساند ... وقتی حماقت لحظه های تو تنها راه عبورت از تاریکی باشد ... وقتی تنهای تنها باشی ... و ندانی خوب کیست و بد کجاست
تنها راه آن صبر است و صبر .... شاید زمان باز هم ماری در آستینش بپروراند ... شاید زمان اینبار هم مارا به شوخی گرفته است
تنها راه عبور از سوال پرسیدن است ... پس بپرس تا به جوابی که می خواهی برسی ...
بپرس چون من منتظرم ... نمی دانم منتظر چه ، ...
من نمی دانم در اطرافم چه می گذرد ... چشمانم را بسته ام و بر آسمان می خندم ...
                                                 ...خدا هم مرا مسخره می کند ...
کاش می شد گم شوم ... کاش می شد تمام وابستگی ها و بستگی هایم را بمیرانم و از این هیاهو فرار کنم ...
نیاز من به تنهایی را نمی فهمد ..
هیچ کس ، نمی فهمد ....
در اوج عبادت به گناه می پردازم و غرق در لذت گناه ، به عبادت تنها معبودم ، عشق می ورزم ...
خدا چرا مرا به بازی می گیرد ... این همه بازیچه چیست که در اطراف من تکان می خورند ...
نمی دانم ...  
 
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 18:34  حرفای یاس یاس  | 

باد از هر سو ميوزد ... پنجره ها را تا اخر باز كرده ام ... شايد هواي دلم عوض شود ...

اتاق سرد شده و اين سرما مرا به ياد سرزمينم مي اندازد ... دستانم را دور خودم حلقه مي كنم ... شايد از سرماست ... كه اينقدر كوچك شده ام ... من 5 سال بيشتر ندارم ...

هوا سرد است ... از دور صدايي در باد مي پيچد ، گوش مي دهم اما نمي توانم بفهمم چه مي گويد ...

باد در گوشم مي نوازد ، آرام آرام ضربه هاي درد را بر جسمم ميپذبرم ...كه مرا در آرامشي پر از كابوس فرو ميبرد ... مردي از دور مي آيد

                                                          آن مرد آمد

                                                                        آن مرد با تبر آمد

                            تا ريشه هاي مرا در هم خرد كند

بنگ ، بنگ ...              از دور آمد ...      آن مرد را مي گويم

سارا تنهاست ، او ديگر بادام هم ندارد ، تا به دارا بدهد

سارا هيچ وقت بادام نداشت ... سارا دارا را دوست ندارد ... دارا سارا را گم كرده

                         سالهاست كه دارا سارا را گم كرده  ...

مادر نمي آيد ... او حتي در روزهاي آفتابي هم نمي آيد ... من " ميم " را نميخوانم!

...

به حال بر ميگردم ... باد همچنان مي وزد ... صدايي در باد زمزمه مي كند ، گوش هايم را به پنجره ي يخ زده مي چسبانم ... نمي فهمم چه مي گويد ...

نمي فهمم از چه حرف ميزند ، مي گويد عاشق است ، اما نمي داند عشق چيست ...

دور من مي گردند ... من تنها شده ام ، اينجا پر از موجودات وحشتناك است ...و تمام آنها مرا دوست دارند ... من مي ترسم ...

دستانم را در هوا مي گردانم ... كابوسي را حس مي كنم بي اختيار آن را در آغوش مي كشم ... مرا تنها نگذار ... كابوس كودكي هايم از كنارم مي گريزد ...

مردم دور من جمع شده اند ... " كمك نمي خواهي ؟ " نمي دانم چه بگويم ... سالهاست كه به زبان آنها حرف نزده ام .. نمي دانم اگر بگويم از خودم توقع بيشتري داشتم به آنها بر مي خورد يا نه ؟! ...

هوا سرد است ... به حال بازگشته ام ... تنها تر از گذشته و آينده ... به آن ابر خاكستري در آسمان خيره شده ام ... چقدر بزرگ است ... تمام آسمان را گرفته ... و اين موسيقي مرا به ياد خواهرم مي اندازد ، ساعت چهار بعد از ظهر ... قراري كه هيچ وقت به آن نرسيدم ... و مي دانم كه هنوز هم منتظر من است ... در آن دنيا

دستانم مورمور شده اند ... شايد هوا سرد است ...

پدرم فرياد مي زند " ســــــــــــــــــارا "

و من خودم را به خواب زده ام ... آخر در جواب دردهايش چيزي ندارم كه بگويم ...        من اينجا ميميرم ... ميدانم اين بغض آخر مرا خفه خواهد كرد ...

من به تو قول داده بودم ، پدر ... وتو هم قول دادي كه مرا تنها نگذاري ...من زير قولم زدم ... مثل تو ...

اشكهايم روي كيبرد ميريزد ، باد در گوشم مي وزد ... انگشتانم ديگر تكان نمي خورند ... به قطره هاي باران نگاه مي كنم تصوير دختر زشتي در آن به من لبخند مي زند ... لبخندي غمناك ... از هزار بار تركيدن بغض ...

به صداي باد گوش مي كنم اين بار مي دانم چه مي گويد ... اين بار مي فهمم چه مي گويد ... فضاي ذهنم را با خاطرات شكست خرده  براي گم شدن آشنا مي كند ... .

موسيقي مرگ هم عجب نوازشي دارد ... 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 22:17  حرفای یاس یاس  | 

از این مثلث بی انتها خسته شده ام ...  از خودم که بی امان می سازم و نابود می کنم ...کاش معنای دوستی را بدانم .. منی که از همه پست ترم ...

زمان در اطرافم بی حتی لحظه ای مکث می گذرد و من حتی به گرد پایش هم نمی رسم ...کاش در پایان این بیابان یک چشمه باشد ... نه ...

                                                        حتی سراب هم نیست ...

دستان همیشه سردم گواه از خیانت می دهد ... از خودم بیزارم ...

باید بمیرم ... حتی اگر نخواهم هم باید بمیرم ... و این رنج است...

روزها از پی هم می آیند و می روند .. اما من تنها ازعبوریک نسیم سرد از رودخانه ای در آن سوی جهان به وجد می آیم ... هیچ نمی دانم چه بر من آمده ... تنها می دانم .. من تنها هستم ...

                                   ...و این تا ابد بر پیشانیم حک شده ...

چشمانم بی هدف در حدقه می چرخد ... به گذشته ها می اندیشم ... آنروزها که هیچ نمی دیدم ... آن روزها که از عبور خاطراتم ، هیچ خاطره ای نداشتم ....

ما چه زود فراموش می شود ... و چه زود در عذاب این فراموشی میمیرد ...

                                   ...خدا هم ... 

میدانم که زمان مرا مسخره می کند ... مثل این مردم که مرا دیوانه می خوانند او هم مرا مسخره می کند ... اما بگذار بگذرد ...

                               این زمان هم می گذرد ...

                                             ...  و مرا با خود می برد ... 

  

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 11:15  حرفای یاس یاس  | 

 

تا امروزهيچ فرقي بين دو طرف يك تيغ نديده ام ... تنها ترسم از لبه آن است ...

در زندگي هر كسي زماني براي فكر كردن و انديشيدن به انتخاب درست يا غلط ، خوب يا خوبتروجو دارد ...هر كسي براي انتخابش دليلي دارد ... اما زماني كه انتخابت از روي اشتباه باشد نمي تواني بي دليل از كنارش بگذري... و هر روز آن انتخاب يا انتخابهاي غلط ، آن تصميم هاي نا به جا ، تو را رنج مي دهند ... در حالي كه هيچ راهي براي فرار نداري و حتي شايد زندگيت تا پايان هم با همان تصميم غلط ، ويران گردد...

خيلي از ما انسانهاي به ظاهر آدم نما براي رسيدن به چيزي كه واقعاً آن را مي خواهيم مجبور به ريسك هستيم ... ريسك كردن ، يعني با چشم بسته ، از ميان دو مساوي ، يكي را برگزيدن ...اما گاهي ريسك كردن ما از روي ناچاري ست ... اشتباهي كه مدتها قبل بر تمام وجودت مهر خطر را مي زند تا ابد خواهد ماند ...نمي تواني اين را انكار كني كه تقصير تو نبوده .. اما مي تواني به آرامي بگويي اشتباه كردم يا حتي فرياد بزني و با همه تلخي كني ... يا سر سنگين باشي ، ... يا حتي در جمع بخندي و شاد باشي و در سكوتت ... تلخ ترين اشكهاي حسرت را بريزي...

امروز بايد ريسك كنم ... نمي دانم اين جمله كافيست يا بايد در عمل هم كاري كرد ... اما اين ريسك امروز فراموش نشدني خواهد بود ... چرا كه سرنوشت ساز است ... چرا كه به من مي فهماند چقدر مي توانم نام آدم را بر خودم قرار دهم ... مي فهماند كه چقدر براي خودم ارزش دارم ... مي فهماند كه براي اطرافيان اندكم ارزشي دارم يا نه ... نمي دانم تا كي مي توان در نقاب زندگي كرد ، اما روزي خواهد رسيد كه خورشيد از پشت ابرها بيرون خواهد آمد ... در آن روز روشن حتي اگر من نباشم ، انچه را كه امروز پنهان دارم تا ابد جاري خواهد بود ...

بر لبه تيغ راه مي روم ... خطرناكترين راه در يك زندگي تنها ... بر روي همين لبه تيغ بايد ريسك كنم و انتخاب يك طرف از دو طرف تيغ را برگزينم... از معلق ماندن بر اين ناامن آباد بهتر است ...

كاش خدا مثل هميشه راه را براي من روشن مي كرد يا نشاني نوراني در آن مي گذاشت ...

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 11:4  حرفای یاس یاس  | 

_ ...

_ به زمان بنگر كه با چه سرعتي از كنارت عبور مي كند ... و به او كه چه راحت به اين تجاوز لبخند مي زند ... و سكوتي كه هيچ عمقي ندارد ... ما را با خود در انبوهي از رؤياهاي ناتمامم گم مي كند ، غرق تر از امروز تو ...

زمان مي گذرد ...

          ساعت قديمي ضربه مي زند ... بنگ بنگ ...نيمه شب آرام آرام گامهايش را به درون رؤياي تو مي كشد ... اين لبخند سراسر از غم است ... موسيقي مي خواند ...

من از اين جا ماندم بسيار خسته ام

كه با تمام ترسهاي كودكي ام فشرده شوم

و اگر تو بايد بروي ...

                       من آرزو مي كنم كه تنها تو بروي

                                     زيرا حضورت هنوز در اين جا مردد است ....

                                                                                    و مرا ترك نخواهد كرد  ...

تو عادت داشتي كه با آن نور خيره كننده ات مرا محسور كني ...

                                   و من هم اكنون به زندگي كه تو برايم به جا گذاشته اي بسته شده ام...

   تصوير تو در ذهنم در عبور است ... تنها رؤباي شيرين من ...

   صداي تو هوش مرا تا مرز گم شدن تعقيب مي كند ...

اين زخم كهنه هرگز التيام نخواهد يافت

اين درد در عمق واقعيت است

      چيزهاي بسياري است كه زمان آنها را پاك نخواهد كرد ...

زماني كه تو گريه مي كردي ، من اشكهاي تو را پاك مي كردم

هنگامي كه از ترس مي لرزيدي من با تمام وحشت ها جنگيدم ...

و در تمام اين سالها دستان تو را در دستانم نگه داشته بودم

                                                                                    اما تو ...

              همه چيز مرا از من ربودي...

من بسيار تلاش كردم كه به خودم بفهمانم كه تو رفته اي ،

                                         اما او هنوز هم فكر ميكند تو با مني

                  ... و من در تمام اين مدت تنها بوده ام ...َ

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 22:8  حرفای یاس یاس  | 

در این هوای برفی قدم میزنم  و آشناهای چندین ساله را از دور با پوششی نا آشنا می بینم ... نمی توانم بگویم این تقدیر است و بس .. تنها از من دورند .. انها چه زود در سرزمینشان غرق می شوند و موجودات زمینی آن طرف را فراموش می کنند ...

نمی دانم از چه چیزی فرار می کنم ... حتی راه را هم نمی توانم تشخیص دهم ...

روزهای زیادی می خواستم تنها و تنها باشم ... و امروز که به حضور مهربان کمکی نیاز دارم ... هیچ کس دور و برم نیست ...

نمی دانم تا کی دوام بیاورم ... اما ای آدمها بدانید اگر فردا نبودم از تنهایی نبود ... از درد حضورتان در آن شبهایی بود که نباید می بودید ... و امروز که مرا غریبانه ، به این زمستان سرد سپاردید ...

روز و شبم با خاطرات تلخ پر می شود ... هیچ نمی توانم از شما بنالم ... آخر هیچ بخش با ارزشی در وجود نا چیزتان نمی بینم ... تنها بروید .. و مثل روزهایی که مرا تنها می گذاشتید ف امروز هم مرا تنا بگذارید ... تنها با یک تفاوت ...

                                                دیگر در انتظارتان نخواهم بود ... 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 12:55  حرفای یاس یاس  | 

چقدر مي توانم تحمل كنم ؟! گاهي خيال مي كنم به آخر خط رسيده ام ... گاهي حس مي كنم هنوز تا آخر خط كلي راه دارم ... هنوز هم براي پوزخندهاي ديگران جا دارم ... هنوز هم مي توانم در نوك انگشت شستم سوزش را حس كنم ، تپيدن قلبم را حس كنم و نفس اجبارم را تحمل...

هنوز هم مي توانم براي چراهايم جوابهاي مجازي بيابم ... هنوز هم تا رسيدن به هدف نهايي ام كلي پله خيالي پيش رو دارم ... از همان پله هايي براي قدم گذاشتن روي آنها ، خسيس مي شوند ...

من گريه مي كنم ، و گريه بهترين حلال من است در گذر زمان ...

... و ساعتها در سرماي يك صندلي خالي در گوشه اي از يك پارك متروكه به موزائيك هاي زير پايم خيره مي شوم ... و رد پاهايي كه شتابان از مقابلم مي گريزند ، ... 

من به پايان نرسيده ام ، هر چند اطرافيان و دوست دارانم به پايان رسيده اند ... تا زماني كه ذره از اين روح در من جاريست خواهم زيست ...

رها از تمام اشارات مرموز و نگاه هاي پنهاني اين جماعت كثيف ، تا اوج بلند رهايي از تفكر آنها ، پرواز خواهم كرد ...

هيچ از اطرافيانم نمي فهمم ... هيچ از اطرافيانم نمي دانم ...تنها اين را مي دانم ... " براي بودنم بايد از آنها نباشم ... " ...

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 12:43  حرفای یاس یاس  | 

در انديشه رهايي از وجودي هستم كه مدتهاست همچون تاري از جنس نفرت وجودم را در هم مي پيچد ... نمي دانم تا كجا خواهم رفت ... ني دانم تا اوج تنفر مي روم يا تلنگري مرا به خود باز مي گرداند ...

 نمي دانم چه خواهد شد ... شايد بميرم ، اما مرگ هم مردني ست ...اولي حتي اگر بميرم هم سرنوشتم را به فرشته ي كوچكم مي سپارم ... شايد زنده نمانم .. اما كار من تا ابد زنده خواهد ماند ...

به هيچ وجه آرزوي عمر دوباره ندارم ... اگر مرگ آمدني ست ، از زودتر آمدنش در حسرت نخواهم بود ... و تنها كار خوب اين است كه از آنچه تا امروز برايم مانده براي بازمانگان بگذارم ... براي آنها كه شايد برايم قطره اشكي هر چند زوركي بر صورتشان بغلتد ...

شايد هم بمانم ... شايد هم قسمت من گيم آورشدن در اين مرحله از بازي نباشد ... شايد هم تا لِول هاي بالاتري بايد بازي كنم ... با خودم ، با سرنوشت اطرافيانم ...

مي دانم كه بيش از اين نبايد مهمان اين دنيا بود ... هر آمدني رفتني هم دارد ... مي دانم كه تا همين خانه براي ويران كردن زندگي ها كافي ست ... و براي همين مي دانم هاست كه بايد زودتر تعارف آخر را هم بزنم ... شايد براي آدمها رفتن اين بشر مفهومي نداشته باشد ... تنها براي وجود بي ارزش خودم ارزشمندم ... مي دانم ...

نمي توانم بگويم راحت اين مسئله را پذيرفته ام ، اما در پذيرفتنش تنها در تاريكي و تنهايي اشك ريخته ام ... كسي تا كنون نمي داند بر من چه گذشته و چه خواهد گذشت ... پس در همان حد از آنها مي خواهم ... تا آنجا كه مي شناسند مرا ببخشند ... به خاطر تمام بديهايم كه مي دانم براي آنها در اين درياي پستي چندان به ياد نمي ايد ...

كاش خدا مي دانست در رفتن چه عجله اي دارم ... كاش مي دانست براي زودتر رها شدن چقدر لحظه شماري مي كنم ... كاش درد داشتم ... تا مي توانستم بين اين جماعت هم اشك بريزم ... اما افسوس درد من درد بي دردي ست ... دردي كه از پا در مي آورد ... و از وجود نا چيزم تنها پيكري فرسوده در عمق خاك به جا مي گذارد ...

نمي دانم بعد من چه خواهد شد ... چون نخواهم بود ... من شهيد نيستم كه تا ابد زنده بمانم ... قبلاً هم گفته ام ... من سالهاست كه مرده ام ...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 12:41  حرفای یاس یاس  | 

نمي توانم از احساسي بگويم كه برايم ممنوع شده ...

احساسي كه حتي توانايي فهمش را ندارم و بايد در پذيرفتن يا نپذيرفتن آن تصميم بگيرم ... و نمي توانم حتي فريادي بر آورم ... دست از سر من برداريد ...

آخر چه كسي بايد دست از سر من بردارد ... من به دنبال چه هستم ؟ .... اگر اين را مي دانستم شايد تصميم گرفتن ساده تر ميشد ...

امشب شايد فكرم بتواند بي هيچ دغدغه اي از نامحرمان در انديشه يك سكوت غريب كه مدتي است مرا در بر گرفته فرو رود ... اما مي دانم من نبايد با حماقتي دوباره و صد باره ... معناي آن مفهوم گنگ و پيچيده را كه حتي از به زبان آوردنش واهمه دارم ، خراب كنم ....

من تنها مدتي است كه به خدايم التماس مي كنم ... مثل هميشه ... كه مرا برهاند از آنچه كه تنها خودش مي شناسد و بس ... نمي دانم اسمش چيست ... كاش حداقل اين را مي دانستم ...

افسوس ...

لحظات با سرعت از كنارم مي گريزند و مرا با خود نمي برند ... باز هم مي نويسم ...

                                من سالهاست كه مرده ام ...

خدايــــــــــــــــا ! ... چقدر بايد بلند فرياد بزنم كه مرا بشنوي ... اين احساس ديوانه ها را از من دور كن... مرا كه مي شناسي ... مي شناسي ؟ ...

آيا اصلاً مرا مي شناسي ؟ ... من دختري هستم از جنش سنگ كه هيچ آبشاري ذره اي از وجود نفرين شده اش را نكاسته ... نمي دانم اين حرفم تا كي اعتبار خواهد داشت .... مي خواهم بگويم نمي دانم تا كي زنده هستم ... من تا ابد سنگ باقي خواهم ماند ...

كاش مي توانستم ذره اي از اين دريا را در خود غرق كنم .... كاش هميشه اين من نبودم كه غرق مي شدم ... و عمق چاه تنها مأمن تاريكم نبود ...

به خاطر هيچ ، همه چيز شده ام ... مرا به خاطر چيزي كه هيچ نبود ، همه چيز خواندند...

 

نه راه پيش دارم نه پس ... از ابتدا در هيچ راهي نبوده ام ... از ابتدا در يك جور سردرگمي عجيب روز و شب را به هم پيوند مي دادم ...

صداي آژير در گوشم زنگ مي زند ... خطـــــر ! اَه ، لعنت !

باز هم بايد از اين خرابه فرار كنم ...

باز هم يك روز تكراري ديگر به پايان آغازش رسيد ...

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 22:8  حرفای یاس یاس  | 

درد بی علاج

نمی دانم قسمت چیست و چرا باید اینگونه بشود... از سرنشت و تغدیر هم هیچ نمی دانم .. تنها میدانم که آنچه امروز پیش آمده نتیجه ی یک عمر غفلت بوده ... غفلت من نه ... نمی دانم گناه کیست ... تنها می دانم که بسیار گناه کارم .... برای رفتنم هیچ ندارم ... برای ماندن هم هیچ ندارم ...

تنها نمی خواهم آنچه را که از من می خوهند نداده بگذارم و بروم...

شاید یک هفته تنها زمانی بسیار کوتاه باشد .. اما از رنج یک عمر در عذاب خیلی بهتر است ... 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 10:6  حرفای یاس یاس  | 

خواب باز هم وجودم را فرا می گیرد ، و من بی اختیار چشمانم را بر تمام خوبیها و بدی های این سرزمین می بندم و قدم در سرزمین رویا می نهم ... از این دنیا ، جز همهمه چیزی باقی نمی ماند ... هوا گرم است ...

... می توان به اوج آسمانها پرواز کرد و از هر ارتفاع بلندی بی هیچ ترسی سقوط کرد .... می توان بارها و بارها بی هیچ ترسی لبخند زد و دوست داشت ... می توان بی هیچ انکاری گریه کرد و اشکها را از چشم نا محرمان پاک نکرد ... می توان تمام آرزو ها را لحظه بر آورده شدنشان دوست داشت ... اینجا میتوان با تمام رویا های پاک کودکی زندگی کرد و غرق در لذت ، هیچ تلخی ،غم ، فقر ،دلتنگی و دردی را بر دل هیچ بشری ندید ... می توان در آسمان اوج گرفت و پایین آمد و دوباره اوج گرفت و دوباره و دوباره و دوباره ...

می توان زیر آبها نفس کشید و هیچ گاه غرق نشد .... می توان با سرعت نور بر گرد گل یاس خوشبوی حیاط خانه مان چرخید و چرخید و گیج نشد ... می توان با هر زمزمه ی آرامی سکوت سرد و مرگبار وجود را شکست ... می توان غرق در نعمت شد ... غرق در خلقت شد ... غرق در حکمت شد ... می توان عاشق شد ... غرق در خالق شد ... می توان خدا را نفس کشید و با فرشته ها عشق بازی کرد ... می توان بر طواف عرش کبریایی معشوقه های زیبا ، سالها و سالها... جان داد ...و نمرد ...

آری اینجا زندگی زیباست ... اینجا سرزمین رویاهاست ... و تا ابد در کنارمان خواهد بود ... این جا دنیای عرفانی من است ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 9:51  حرفای یاس یاس  | 

 

می ترسم این بار هم شکست بخورم ...

... دلم هوای خانه را کرده ، و غروبها ... صدای اذان که می پیچید ، و ما برای وضو گرفتن ردیف می شدیم ... و من که تازه نماز غفیله را یاد گرفته بودم ... و چه آرزوهایی که نمی کردم !! ... و صدای ماشین ... و پدر ... و تنی خسته تر از انتظار نصف روز ما ... دلم بدجوری تنگ است .. کاش مادر هم می فهمید دختر کوچکش تنگ این شهر غریب ، چه حالی دارد ... مردم اینجا همیشه در غروبی سرد وعذایی به بلندای تمام کاجهای بلند سرزمین من ، ادای نفس کشیدن را در می آورند ...

... من دلم مادرم را می خواهد ... زمانی که مریض بودم و بوی گرم او تنها بویی بود که حس می کردم ...

... من دلم پدرم را می خواهد ... زمانی که با دستان مهربان و خسته اش تن لرزان مرا نوازش می داد ...

... من دلم برای تمام بغض های کودکی ام تنگ شده ... و تمام شیطنتها ... بچگی ها .. بازی های پاک .. که تا ابد اگر در وجودم چیز باارزشی باشد از لطف آنهاست ...

... اینجا تمام صدا ها غریبند ... اینجا ... من ، هیچ وقت خانه ای را گرم و دوست داشتنی تر از آن قصر رؤیا ها نیافته ام ...

... حتی خانه هم دیگر به گرمی آن روزها نیست ... متلاشی شده ... بعد از رفتن ناخدای کشتی ...

                                        .... زمانه عجب دل سنگی دارد ، به خدا ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 9:50  حرفای یاس یاس  | 

سفر به خير ... مسافر من

...

... مي روي ، خسته تر ازهمشه .. با دلي كه من شكستم ... شايد اين آخرين بار باشد كه تصوير وجود پاك و بي آلايش تو بر آينه چشمانم نقش مي بندد ... جايي كه روزگاري تنها از جنس تو را به خود مي طلبيد ... از به زبان آوردن واژه پايان واهمه دارم ... پايان اين همه خوبي .. ؟ پايان اين همه بودن .. ؟ اين همه ماندن و صبر كردن ؟ ... روزگاري است كه دريافته ام از تو صبور تر در ذهنم هيچ ايوبي را سراغ ندارم ... آه .. از آخرين نگاهت مي ترسم ... از آخرين خداحافظي ... كه جمله پر از اميد " به اُميد ديدار " بر پايانش نقش نمي بندد ... از سردي آخرين نفس كه تمام وجودم را آتش مي زند ، واهمه دارم ...

خم مي شوم و مثل كودكي هايت كه نمي توانستي بند كفشت را ببندي ، وجودم را به پاهايت مي بندم ... به تو خيره مي شوم ، بي اختيار يا بااختيار ... مي خواهم آخرين نگاهم را به ياد بسپاري ... شايد در تنها گذلشتن  اين هميشه تنها  اندكي تأمل كني ... شايد بايد هميشه تنها ماند ... شايد باز هم بگويي اين رسم روزگار است  و من چقدر از اين رسم روزگار دوري كردم ... بهترينم ...

كاش اين بغضي كه سينه ام را پر از تنفري از زمان كه با سرعت رفتن تو از كنارم  مي گذرد، كرده است ... اين وجود را براي هميشه مي سوزاند و فريادن را تا اوج آسماني كه هميشه با ياد تو در آن پرواز مي كردم ، مي رساند ...

آري ... حتي آه هم نمي توانم بكشن .. شايد در آن لحظه كه چشمانم را بر هم بگذارم تا از فرو ريختن اين اشكها جلوگيري كنم .. تو از اينجا رفته باشي ... مثل حباب شده اي ... چقدر ساده و آسان ميشكني ... و چقدر ساده تر پرواز مي كني و مي روي ...

                                   ... مي روي ،

                                                    ... مي روي ،

                                                                     ... مي روي ...

...ديگر از اين بدتر را نمي توان يافت ... ديگر معنايي بهتر از اين بد را براي اين واژه تلخ نميتوان يافت ...

كاش ميشد به آغاز بازگشت ... و هرگز به پايان نرسيد ...

سفر به خير ....

                    ... مسافر من ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 9:49  حرفای یاس یاس  | 

دور خودم می یچم ، مثل مار دور خورم می پیچم ... درد دارد ...

                                  این احساس تمام ذرات جسمم را به روحم تقدیم می کند ...                     من عمری با این بدن بوده ام ...

                                    درد دارد...

می سوزاند و تا عمق می رود ، تا اوج می برد و تشنه پرواز بر می گرداند ...

                                                                                                           درد دارد ...

پیچش خاطرات را در درونم احساس می کنم ....

                                                                                     درد دارد ...

 پدرم می آید

                          درد دارد ...

من تنها هستم،     این هم درد دارد ...

                                            به خدا که این درد دلتنگی بد جوری خرابم کرده ....

                                                                                مرا از خود حقیرم هم ضعیف تر کرده ...

 درد دارم ...

 درد دارم ...

 درد دارم ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 9:47  حرفای یاس یاس  | 

محبت این انسانها ،

                    اینکه آنها هم از جنس منند

                                                     مرا در خود اسیر کرده

نگاه کنید ... با شما هستم که مرا خوب نشناختید

           و مرا در عرض یک سال از ذرات غبار روی دلم خردتر کردید

                                            که مرا شکستید ...شکستید ... شکستید ...

نگاه کنید ببینید چه از خود بر جای گذاشتیه اید ...

                           من ... مترسکس غریب بین این همه وحشت ،

                                                                         سر درگمی،

                                                                                   نا توانی...

به علامت سوال رسیده ام ... بی آن که بدانم جمله چه بود ... واژه از کجا آغاز شد ...الف وجود دارد یا نه ...  .

                              شاید اینها تماماً توهم من و توست که "ما" شده ایم

نه ، نه ، نه ... هیچ خبری نیست ... اگر باور نداری به خانه ی این دل سوخته سری بزن تا ببینی جز تو هیچ کس در آن نیست ... تا زمانی که هستی ... و بعد منم و عمق این تنهایی دور از نمی دانم کدام احساس ... خسته شده ام ... از این سردرگمی تو خسته شده ام .. بیا و به یاری این همشه سرگردان .. این همیشه بیتاب ..برس!

                       ... شاید این آغازی شود برای حرف اول " ما " ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 9:46  حرفای یاس یاس  |