|
...امشب کسی بر سر این گور می گرید ... گوش کن ، صدای گریه از همین نزدیکی هاست
|
مي آيد ... مسافري از دور
با كوله باري پر از همان سوغات هميشكي ...
كه من مي دانم در آن چيست ... غم
و فرياد در من مرده است ...
بيايد ... هر چه بادا باد ...
...
در عبور سرد نگاهش غربت را ميابم ...
و موسيقي كه از دور مي آيد ...
مادرم خسته از راه مي رسد ...
و تمام مدرسه هاي دنيا تعطيل شده اند ...
و من بايد نان بگيرم ...
تا آنها بخورند تا جان بگيرند ...
... كه جان بگيرند ...
و من مرده ام ...
سالهاست كه اين مردم ...
بر گور من ،
شاخه گلي مي گذارند و مي روند تا بي نهايت ...
گل هم بوي سوغات مي دهد ...
گل هم بوي غم مي دهد ...
و تمام اينها خاطرات آن مسافر قديمي است ...
كه عمري است بر مزار من نوحه مرگ مي خواند ...
... كه باز گردم ...
............................. و من سالهاست كه نابود گشته ام .................................
...سرد است ...
در اين زمانه ي نفرين شده ... نگاه هاي اين مردم هميشه سرگردان از هواي زمستان هم سردتر است ...
و در سكوت غريب اين غريبستان ...
تو ...
با نگاه خيره كننده ات ،
كه هر بيداري را به خواب مرگ فرو مي برد ...
زمستان اين مردم را بر وجودم جاري مي كني ...
...
با هر عبور تو از كنارم ...
اُميد ،
تنها آرزوي زنده ام هم جان مي سپارد ...
... اُميد هم مي رود ...
... و مرگ ... با آن پوزخند هميشگي اش ،
... كه از هيچ خدايي هم هراس ندارد ،
... بر خرابه هاي وجود اين جسم مرده مي لاواند ...
و از دور ... صداي آن پيرزني كه گذشته هاي دور من است ...
گريه مي كند ...
گريه مي كند ...
گريه مي كند ...
... وااااااااي ، من هم تبـــــاه شدم ...
واي ، اين سرنوشت بود كه با اين سرعت از كنارم گذشت ... ؟ ...
و من آن را با تيري از جنس نفرت ...
نشانه گرفتم ...
... آه ، اين من بودم كه سالها بود كه خودم را تباه " خود " مي كردم ...
فرياد از اين پوسته چرك و كثيف بشر ...
فرياد ...
فرياد ...
امشب تنها هستم ... دوست دارم بودی تا حرفهایم را به خودت می گفتم ... نمی دانم می شنوی یا نه ... ! بعضی حرفها را باید گفت ... بعضی ها را ... و بقیه را نباید کفت ... خیلی ها را نباید گفت ... و حال که تو نیستی من می گویم " آنچه را نباید گفت " ...
گذر زمان ...هر خاطره را در ذهنم تازه تر می کند ... حوادث که مثل دانه های تسبیح پشت سر هم می آیند و می روند ... کی این صد و یک خاطره تمام میشود ... کی زندگی آغاز می شود ... کی میتوان گفت " من آدم خوشبختی هستم ، چون هستم !" نه ! ... نمی بینم ... ازپشت این شیشه های دود گرفته با میله های بلند به درازای فاصله ی بین ما ... هیچ نمی بینم ... مردم همه می خندند ... مسخره می کنند ... " نمی بینی ؟! " ... آری ! زندگی تا آخر همین رنگ است ... تا آخر این راه جز سنگلاخ نمی یابم که به بن بست همیشگی همان تردید همیشگی ام می رسد ...
مردم می خندند ... می رقصند ... امشب یلدای آنهاست... طولانی ترین شب سال ...
این شب برای من طولانی است ... طولانی تر از شبهای آنها ...راز غم ... یادگار وحشت تنهایی ... درد ... احساس خفقان دارم ... تا کی باید سکوت کرد ... ؟ این شب چقدر طولانی است ! امشب یلداست ... فراموش کرده بودم
آه ... این آهنگ چقدر تکراری و خسته کننده است ... اینان خسته نمی شوند ...
بیا و برای یکبار هم که شده با من در این شب تاریک برقص ... با سازی که می زنم ، ...