تبليغاتX
یاسهای وحشی
...امشب کسی بر سر این گور می گرید ... گوش کن ، صدای گریه از همین نزدیکی هاست

در انديشه رهايي از وجودي هستم كه مدتهاست همچون تاري از جنس نفرت وجودم را در هم مي پيچد ... نمي دانم تا كجا خواهم رفت ... ني دانم تا اوج تنفر مي روم يا تلنگري مرا به خود باز مي گرداند ...

 نمي دانم چه خواهد شد ... شايد بميرم ، اما مرگ هم مردني ست ...اولي حتي اگر بميرم هم سرنوشتم را به فرشته ي كوچكم مي سپارم ... شايد زنده نمانم .. اما كار من تا ابد زنده خواهد ماند ...

به هيچ وجه آرزوي عمر دوباره ندارم ... اگر مرگ آمدني ست ، از زودتر آمدنش در حسرت نخواهم بود ... و تنها كار خوب اين است كه از آنچه تا امروز برايم مانده براي بازمانگان بگذارم ... براي آنها كه شايد برايم قطره اشكي هر چند زوركي بر صورتشان بغلتد ...

شايد هم بمانم ... شايد هم قسمت من گيم آورشدن در اين مرحله از بازي نباشد ... شايد هم تا لِول هاي بالاتري بايد بازي كنم ... با خودم ، با سرنوشت اطرافيانم ...

مي دانم كه بيش از اين نبايد مهمان اين دنيا بود ... هر آمدني رفتني هم دارد ... مي دانم كه تا همين خانه براي ويران كردن زندگي ها كافي ست ... و براي همين مي دانم هاست كه بايد زودتر تعارف آخر را هم بزنم ... شايد براي آدمها رفتن اين بشر مفهومي نداشته باشد ... تنها براي وجود بي ارزش خودم ارزشمندم ... مي دانم ...

نمي توانم بگويم راحت اين مسئله را پذيرفته ام ، اما در پذيرفتنش تنها در تاريكي و تنهايي اشك ريخته ام ... كسي تا كنون نمي داند بر من چه گذشته و چه خواهد گذشت ... پس در همان حد از آنها مي خواهم ... تا آنجا كه مي شناسند مرا ببخشند ... به خاطر تمام بديهايم كه مي دانم براي آنها در اين درياي پستي چندان به ياد نمي ايد ...

كاش خدا مي دانست در رفتن چه عجله اي دارم ... كاش مي دانست براي زودتر رها شدن چقدر لحظه شماري مي كنم ... كاش درد داشتم ... تا مي توانستم بين اين جماعت هم اشك بريزم ... اما افسوس درد من درد بي دردي ست ... دردي كه از پا در مي آورد ... و از وجود نا چيزم تنها پيكري فرسوده در عمق خاك به جا مي گذارد ...

نمي دانم بعد من چه خواهد شد ... چون نخواهم بود ... من شهيد نيستم كه تا ابد زنده بمانم ... قبلاً هم گفته ام ... من سالهاست كه مرده ام ...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 22:17  حرفای یاس یاس  | 

 

قلبم مثل همیشه سکوت کرده ... سر بر سینه ام می گذارم ... هیچ صدایی نمی آید ...

                                     من هم مرده ام ...

دستهای سرخی که شاید مال من بودند ...

                بو می کشم ... اینجا بوی آدمیت نمی آید ...

                                                                     آدمیت مرده است ،

                                                          گرچه من زنده هستم ...

نگاه می کنم ...  در این آینه هیچ نمی یابم ... هیچ نمی یابم ... هیچ نمی یابم ، جز یک بازیچه ی نوزده ساله و هشت ماهه و بیست و پنج روزه ...

این صدا مرا به یاد مسیر بلندی می اندازد که با تو طی کردم ... پر از خطا ، گناه ، اشتباه ...

           ... آه ، لعنت بر تو ...لعنت بر من ... که این طور فریفتم ...

                                                                                ... و فریفته شدم ...

مادرم حلوا درست کرده ... می پرسد ... " یاس زنده ای ؟ " ... و من سالهاست که مرده ام ، من دقیقاً نوزده سال و هشت ماه و بیست و پنج روز است که مرده ام ... آن زمان که مادرم از مرگ من رنج می کشید ... و پدرم که می خندید و نمی فهمید ، که من مرده به دنیا آمده ام ... مرده به این زندان آمدم ... این جسد را به جای زندان به گورستان ببرید ... او سالهاست که مرده است ...

تبریک ... تبریک ... تبریک ... چه می گویند اینان ؟ !...

با آن آشنایی ندارم ... این خنده های مصنوعی برای چیست ... این عشق های پلاستیکی ... این دردهای بی درمان از کجا می آیند ...

کی میتوان " من " را فراموش کرد و تنها و تنها " تو " شد ... " و عاشق " شد  و" عاشق " مرد ... کی میتوان تنها با خیال خوش یک لبخند ساعتها بر سر در کلبه ویران منتظر ماند ... تاشاید با عبور گرمی تمام آدمهای یخی آب شوند و تنها شد ... با حضور گرمی به نام " تو" ...

...

تو ...آشناترین بخش این وجود تهی از منیت ! ... سالهاست که رفته ای و جسم و روان مرا با خود به غربت برده ای ... من در چه عذابی غرق می شوم ... وعشق در ششهایم مرگ را ستایش می کند ... برگرد ... و دستانت را بر گونه های یخ زده ام بگذارتا بفهمی ... این عاشق سالهاست که مرده است  ... من ...

                                           سالهاست که مرده ام ...    

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 22:11  حرفای یاس یاس  |