تبليغاتX
یاسهای وحشی
...امشب کسی بر سر این گور می گرید ... گوش کن ، صدای گریه از همین نزدیکی هاست

                                          به ياد تو ...

 

من از تو مي خوانم ... از تو ...غربتي تازه در درون كهنه من ...

از اين آشنايي ... كه سالهاست ميان ماست ... و نيست ...چيزي كه مدتهاست منتظرش بودم ...و تو آن را به من بخشيدي ... مي داني چقدر برايم عزيز بود ... زماني كه شرم را در نگاه تو خواندم ... مي داني چه دلنشين بود زماني كه با صداي لرزان ... گفتي ... آن چه را كه مدتها بود در انتظارش ميمردم و با پرتويي از نگاهت دوباره زنده مي شدم و در جستجوي تو بيتاب ... و تو هر روز چقدر گم مي شدي ... و شبها اين تو بودي كه مي آمدي ... چه سريع ... مثل شهاب ترك كردي ... همه اين روزها را ... و پرواز كردي ... رفتي ...

                                                      رفتي ...

                                                                      رفتي ...

سالها خاطره از من در تو گم شدند ... سالهاي بسياري از زندگي ام در نگاه تو خشكيدند ...

                                     ... من امروز يك بازنده هستم ...

...

ببين زمانه چه بر سر اين مردم آورده كه از عشق تنها نامش را مي شناسند ... و از تو تصوير مبهمي از كسي كه تنها وجود داشت ... تنها ، وجود داشت ...

ما تنها بوديم ... سالها تنها مانديم .. اما اين برايمان درد نبود ... و چه زود درد شد ، آن هنگام كه تو رفتي ...و درد را بر سر در خانه ام فرستادي ... كه امروز در انديشه آن دوران ، غرق در يك تلألوي خاموش ... تنها به گور تو مينگرد ... جايي كه جسم خسته ات سالهاست در آن خوابيده ... و نام زيبايت را كه بر در خانه ات زده اي ... تا بدانم كه در لحظه ديدار ... به كجا بيايم ... مي دانم توهم مثل من در انتظاري ... و ميداني كه من از اين انتظار خسته ام ... خسته تر از حتي تكرار اين وا‍ژه تنهاي تنهايي ...

... چشمانم را بر اين سرزمين تيره و تار مي بندم و به تو فكر مي كنم ... بعد از سالها ، تصور طرح صورتت كه بر وجودم نقش بسته ... باز هم كار آسانيـــــست ...

   از سالهاي دور و برم دور مي شوم و به سوي تو به پرواز در مي آيم ... غرق در تو گشته ام ... ديگر وجود ندارم ... .  من تمام شد ، امروز تنها توست كه وجود دارد ... تنها تويي كه وجود داري ...

آه ...من براي نوشتن حرفهايم به هيچ واژه اي نياز ندارم ... و تو خوب مي تواني اين زبان را بخواني ... زباني كه تنها از حروف نگاه و از صداي تنفس درست شده ... و تنها سكوت ما تنش گرم عشق در لطافت دستانمان است ...

 ... خوب به ياد مي آورم زماني را كه عاشقانه نوشتن را از تو نياموخته بودم... زماني را كه من تنها بخش تك بعدي وجودم بود ... و آن غروب را كه تو از راه رسيدي ... و تنها غروبي بود كه طلوع گشت ...شايد اين آغاز اولين پروازم بود ... آري ،اين آغاز اولين پرواز من بود ... بر اوج بام تو ...

و من سالهاست كه مثل كبوتري كه گرد حرم مي گردد بر بام هواي تو به پرواز در آمده ام ... و امروز هم كه تو نيستي ، من منتظرم ... و اين ادامه همان راه سخت و دشوار ديروز است ...مي دانم مي داني ...ميدانم  مي داني ... ميدانم ميداني ...و مطمئنم كه روزي دوبار ه تو را خواهم ديد و آن روزحتي مرگ هم مارا جدا نخواهد كرد... از اين عشق ...   

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت 22:9  حرفای یاس یاس  |