تبليغاتX
یاسهای وحشی
...امشب کسی بر سر این گور می گرید ... گوش کن ، صدای گریه از همین نزدیکی هاست

من زبونم بسته نمی شه حتی اگه بلاگم بسته شه ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 12:13  حرفای یاس یاس  | 

 

 

 

می خواهم آرام شوم ... نمی توانم ...

دستهایم می لرزد ... فکر ِ این که تو کجای این جهان هستی آرامم را بریده ... فکر این که من چه تنها هستم ... و چه تنها بودم .... فکر این که نمی خواهم بفهمم ...

تاامروز همه را می فهمیدم ...

تا امروز می دانستم که اشتباه چیست ...

تا امروز معنای غربت را در کلام ِ عاشقانه ی خودم می فهمیدم ...

از امروز ، آن روی جهان نمایان شد ...

سنگ شدم ...

سنگ شدم ...

سنگ شدم ...

تا روزی که دوباره آب همان چشمه روح را در وجودم بدمد ...

از هر چه درد ست آزاد باش ...

من تو را می خواستم ، تا خودم را بشناسم ... تا خودت را دریابم ، تا با خلوت دلم آشنا شوم ...

تو چه بیرحمانه ، خلوتم را از من ربودی ...

می دانی با من چه کردی  ؟ ...

روزگاری را برایم گفته بودی ، که با تو چنین کردند که تو با من کردی ...

روزگاری را برایم ساختی که تباه شدم ... در دستان آتشین تو ، در چشمان پر از آرامش ِ تنفر ِ تو ، تباه شدم ...

می دانی ...

حس می کنم می شناسمت ... نمی دانم چگونه ... نمی دانم چرا ...

می بینم تو مرا حس کرده ای ، با من اشک ریخته ای ، با من مرده ای ...

می دانم ، به تو نیاز دارم ،تو را می خواهم  تا از همه ی درد ها آزاد شوم ...

تو کنار می روی ...

نمی توانی پنهان شوی ... می دانم  تلاش کردی ، تا کسی بشوی که نمی توانی

تو سعی کردی ، پنهان مرا ببینی

و حالا ، من تو را ترک می کنم ،

من نمی خواهم از تو دور بشوم ...

خواهش می کنم ، بفهم ، دستانم را بگیر ، از همه ی دردها آزاد شو ...

تو کنار می روی ،

نمی توانی پنهان شوی ... می دانم در تلاشی ، تا کسی بشوی که نمی توانی...

سالروز مرگم کم کم از راه می رسد ...

 آیا تو مرا سزاوار این می دانستی ... در دستان زندگی آرام می مانم ، این گونه آرام آرام خفه می شوم ...

این گونه تو در آرامشی ... می دانی ، آرامش تو برای من تنفس ست ... می دانم حتی نمی خواهی تصور کنی که می دانی ...

دیگر از آبرو چیزی برایم نمانده ... از هیچ چیز چیزی برایم نمانده ... رسوای عا لم و آدمم ... تو با من چنین کردی ای عزیز ... تو با من چنین بد کردی ...

هر چه دارم از تنهاچیزی که داشتم تا تنها چیزی که داشتم به تو دادم ...

تلفنهای پشت هم سعی می کنند مرا به خود آورند ... " احمق جان چرا نمی فهمی ؟ ... ملت سر کارن ، همه دارن فرار می کنن ، اینجا داری چه گهی می خوری ..." می دانی پشت تمام شهامت هایم ، پشت تمام ماندن هایم ، پشت تمام لرزیدنهایم تصویری سیاه و سفید از تو نشسته ... این آغاز من ست ...

می دانی سنگ نمی شکند ... می دانی آنچه شکستنی ست شیشه ست ... تا کجای این جهان ساکت می نشینی ... و دم بر نمی آوری ...

چرا ، چرا ، چرا ، یکبار ، در چشمانم زل بزن ، و فریاد کن ... آن چه را که بر تصویر یک بعدی وجودت می نشیند ...

من همه چیزم را باخته ام ... حال نوبت تو نرسیده که دستی بر آوری ... در این میخانه ؟ ... اجرت با خدایت ... آن که را می خواهی تو را دهاد ... این هم دعای پایان عمرم ... مگر بد بودم که بد می بینم ؟ ...

من که تنها نشستم ... من که سکوت کردم ... گفتی " حرف بزن ، تورو خدا منو با سکوتت  زجر نده ... هر چی می خوای بگو ..."  هیچ نگفتم ... تا بهانه ی تنها ماندن ِ امروزم خودم نباشم ...

تو ... من ... دروغهای این جهانیم ...

این حدیثها را به گور ببر ... زندگی ِ من دیگر ارزش ندارد ... من تباه شدم ... زندگی من نیز ...

دیگر دود سیگار دشمنم نیست ... تنها رفیق تنهایی هایم ...

دیگر دوستانم ، دوستانم نیستند ... دیگر دوستی ندارم ... زندگی من خالی از هر چه بند ِ نفرین شده ی عشق ست ...     نفرین تو کار مرا ساخت ... مرا ساخت ... مرا ویران کرد ...

من می فهمم ...

من تفاوت نگاه پر از تنفر تو را با نگاه عاشقانه ی کودک معصوم کنارم می بینم ...

                                                                                          کودک احمق کنارم ...

فکر نکن تنفر تو پنهان ست ... این را زودتر از آنکه در گوشم بخوانند ... زودتر از آن که تو در گوشم ، ذهنم ، وجودم زمزمه کنی ، خیلی زودتر از این که تو مرا بشناسی می دانستم ...

فکر نکن پنهانی ...

فکر نکن پنهانم ...

ما رسوای عالمیم احمق ! رسوای حماقت من ، رسوای کثافت وجود تو !

متشکرم ...

از این که همه چیز را از من گرفتی ... و ویرانه ی آن کاخ عظیم را به من بازگرداندی ...

من امروز بر آن کاخ عظیم ، بر آن کوه ِ سنگی سلـــــطنت می کنم ...

من امروز از همین سنگها هستم ...

هنوز هم با انسانها فرق دارم ...

هنوز هم با انسانها فرق دارم ...

هنوز هم با انسانها فرق دارم ...

من تا ابد از این همین سنگها می مانم ...

 

خدایا ، نامه ای برایت دارم ... " دارم می یام پیشت ... برای یه جهنمی جا داری  ... "

خودم را به دست باد می سپارم ... فارق از خودم ...

زندگی تو چه شیرین ست ... دود ، نفرت ، لحظه های بر باد ، ... برایت آرزوی موفقیت دارم ... اما در همین زندگی ...

در همین کثافت تباه بمان عزیزم ...

در همین نکبت رشد کن بهترینم ...

در همین نفرت ، جان تازه بگیر ماندگارم...

در همین اندوه بمیر تمام وجودم ....................................

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 14:11  حرفای یاس یاس  | 

 

We are just a moment in time,
A blink of an eye,
A dream for the blind,
Visions from a dying brain,
I hope you don't understand

 

http://www.bestsharing.com/files/JYeMG301234/01%20-%20Shroud%20of%20False.mp3.html

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 14:46  حرفای یاس یاس  | 

 

We are just a moment in time,
A blink of an eye,
A dream for the blind,
Visions from a dying brain,
I hope you don't understand

 

http://www.bestsharing.com/files/JYeMG301234/01%20-%20Shroud%20of%20False.mp3.html

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 14:37  حرفای یاس یاس  | 

دستهایش را زیر چانه اش گذاشت ... آرام به نقطه ای بی وجود خیره شده بود ...

 

          می دانم این پایان راه است ... پایان هر چه بودن اگر تا کنون بوده ای ... پایان هر چه ندانستن ... امروز دیگر می دانی هر آن چه را تا دیروز در خیالت پرورانده بودی ...

          آری ... آرزویی که دیگر مُرد ... آرزویی که تو در خیال ، تا آسمانها پروازش داده بودی .. آسمانی که هیچ ستاره ای در آن نبود ...

          من تنها به گوشه ای از زمین می نگرم که تو را برای اولین در کنار هم بودن ، تجربه کرده بودم ... اولین اضطراب ... اولین نگاه ِ آشنا ، اولین اشتباه ِ شیرین ...

           پایان ابدیت هم از راه رسید ... آنجا که نرسیدن معنای گم شده اش را در سرنوشت این نفرین شده پیدا کرد ...

           به اندازه ی تمام بودنها ، قرار است نباشم ... به اندازه ی تمام عشقهای پوچ ، باید بمیرم ... باید تمام روشنی ها را دور بریزم تا مرا در این تاریک کده ذره ای نورانی ببینی ... اگر ببینی ... اگر بخواهی که ببینی ...

یکبار برای ابدیت ... با همه بازی می کنی ... چرا مرا لایق حتی همبازی شدن هم نمی بینی ...

           من ، به اندازه ی تمام نفرین شده های زمین از فرمانروایی بیزام ... از تنهایی این قصر ماتم زده ی بی تو ، بیزارم ... و تو می دانستی و چه ساده تنها گذاشتی ... تمام تنهایی های وجودم را ... که برای تو توبه ی کلام کرده اند ...

به سکوتم می نگری و ساده لبخند می زنی ... این سکوت بی صدا پر از فریاد غربت است ... در سرزمینی که امیرش تویی ... جایی که امین دلهای دشمنی ...

من زخم خرده ی نفرین تواَم ... کاش آن زمان که می دانستی تولد این آتشکده ست مرا در این ماتم نمی سوزاندی ...

 آیا این آخر ست ؟ ..

                      برای تو پایان یک نمایش ..

                                  برای من آغاز یک مرگ ...

من ، غریبه ای از جنس نفرین ، چه آرام و ساده در آرامش یک رویا خام شدم ... و چه بیهوده می کوشند تا ذره ای از مرا در خود ذوب کنند ، آنان که خبر از غروب دیروزم ندارند ...

من ، نفرین شده ی عشق تو ... من ، تنها به حرمت ابدیت تو ، تا ابد در این غریبستان اسیرم ...             نیازمندم ... به تمام آنچه که از تو مانده ... شاید اگر تنها لبخندی خشک ... مرا برای همیشه ، نگه دارد ...

به فریادم بِرس ...

  

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 14:20  حرفای یاس یاس  | 

چه ساده خندیدی ...

 

سالها بود خسته بودم ... تمام لحظه ها مرا در خاطرات مرده غرق ساخته بودند ... مثل تمام حماقتها ، از تمام آدمها ، خسته بودم ...

می دانستی چقدر خسته ام ... خسته ...

آمدی ...

شهره ی وجودم شدی ... چه ساده تاج سلطنت دلم را بر سرت گذاشتی ... چه ساده فرمانروای این سرزمین خسته شدی ... چه ساده ...

هر لحظه در وجودم آتش هم می سوخت ... طاقت زنده بودن برایم سخت بود ... هر لحظه در انتظار سوختن مرا در هم خرد می کرد ...

تو می دانستی ...

تو می دانستی کسی در آتش می سوزد ... آن زمان که به من گفتی " زندگی تنها یک شوخی ساده ست ... خیلی ساده ..."  و من چه ساده باور نکردم ... که تو هم  ... یک شوخی ساده هستی ... خیلی ساده ...

نمایش تمام شد ... پرده ها پایین رفت ... تو از سن پایین آمدی ...

                                   

                                              من ،تنها تماشاچی این نمایش ... تنها ماندم ...

                              تنها

                              تنها

من ، در یک لحظه آن زمان که گفتند تو یک شوخی بودی ، چه ساده خرد شدم ...

و چه ساده ، نشنیدم ... من از تو هرگز نشنیدم ... کاش خودت مهر مرگ را بر وجودم می زدی ... نه دست آشنای یک غریبه ...

من در حسرت یک آشنا .. کسی که بشنود ، کسی که بخواهد بماند ... از هر چه شنیدن و ماندن متنفر شدم ...

امشب تنهایم ...

سالهاست که تنها هستم ... حتی زمانی که تو بودی بی آن که بدانم تنها بودم ...تو نیستی ... حتی حضورت هم با من نیست ... تنها خیالی از تو ... شاید یک عکس سیاه و سفید روی قاب منیتور ... شاید گرمای گم شده ای از تو ... شاید منی بی تو ...

وجوذم را در خودت غرق کردی ... چه ساده هر دویمان را غرق کردی .." ما " را کشتی ...

من تنها ماندم ... غریب ... و حتی خودت هم نمی دانی که آن نقش روی صحنه مرا در یک لحظه چگونه برای همیشه تنها گداشت ...

شاید این سزاوار من است ... منی که همیشه بد بوده ام ... می دانم ...

شاید این سزاوار من است  ... منی که نا دانسته که تو کیستی ، تو را در یک خیال خام بودن تجربه کردم ...

حرفها برای گفتن زیاد ست ... تنها تو نیستی که بشنوی ...

                                       

                                        کاش یک لحظه باز می گشت ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 14:20  حرفای یاس یاس  | 

 

 وتو را برای نبودنت در تمام غربتهای شبانه ام محکوم می کنم …

تو را ساده آموختم … زمانی که برای انسانها درسی نا آموختنی بودی … تو را ساده باور کردم … زمانی که رنگهای ساده هستی چهره ات را از من پنهان می کرد … و تنها در تمام اين روزها و شبهای طولانی ، با خيال ِ کودکت در کوچه های گم گشتگی ، صادقانه ام را باور کردم … ببين چه هستی ِ فقيری دارم که در مه عظيم حاکم بر تو ، معنای من را يافت …

من ساده بودن را از تو آموختم … زمانی که راه های بودنت را به من نماياندی … من مهربان بودن را از تو آموختم ، زمانی که در رنگهای نامهربانی رد پای تو را ديدم … من تنها اشک ريختن و در جمع فرياد شادی برآوردن را از تو آموختم … زمانی که محکوم قهر تو بودنم … من تنها سوختن را از تو آموختم ، زمانی که بی تو بودن را برای اولين بار و با تو بودن را برای آخرين بار ، آغاز کردم … من عاشقانه نوشتن را آموختم ، زمانی که ديگر حرفهايم را نشنيدی … و برای آخرين واولين بار اين همه التماس را به يکباره آموختم… زمانی که تو مرا از خود راندی ، اين چنين که امروز تو را از خود می رانند …

من تو را در فریادهای شبانه ام يافتم ، زمانی که از خدا خواستم مرا به خاطر تمام تنها ماندنهایم از من جدا سازد … و در آن شب تاريک صدای تو را خوب به ياد می آورم ، زمانی که مرا به زندگی راندی برای دومين بار ، و من متولد گشتم … برای دومين بار …

آری … در کشاکش آن تلاطم عاشقانه ، آنجا که صدای نبض تو زير انگشتانم بود ، آنجا که تنها صدای خاموش ما ، نفسهای گرم يک مشاعره ی عاشقانه بود … آمجا که حرارت وجودت را بر چهره ام حس می کردم … و تنها در يک لحظه از تو غرق گشتم … و تو تا ابد در خاموشی آن لحظه ماندی … آری … من سالهاست که در آن خاطره مانده ام … چرا که تو را در آن خاطره گم کردم … و امشب که سالها از آن شام تاريک می گذرد ، هوای دلم دوباره ابری ست و دوباره چه ساده ، همانگونه که به من آموختی ، به درگاه خدايمان التماس می کنم … مرا به خاطر تنها گذاشتنهايم از من رها کن … چرا که تو نيستی … اری … تو ديگر نيستی … آن خاطره آنقدر شيرين بود که تو را برای هميشه از من ِ تنها جدا کرد … و من برای دومين با ر، تنها گشتم …

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 14:19  حرفای یاس یاس  | 

 

آسمان را به یاد بیاور ...

آن شب خورشید هم می تابید ... من در یک غروب شیرین برای همیشه ماندم ... در یک نگاه ...

زمین زیر پاهایم ، تاب ماندن نداشت ... ما ذوب شدیم ...

                                             آری ،

                       "ما " ذوب شدیم ...

     من تنها مانده ام ،

                                این جا ،

          کنار تمام قصه های تو ،

          کنار تمام خنده هایت ،

          کنار عطر و بوی تو ،

                              معتاد وجود تو ،

         در کابوس تو ، هر شب و هر شب ...

بخواب ای نازنین ای یار ، بخواب ای خفته ی بیدار ...

                       این خفته سالهاست که چشم انتظار دری ست که هرگز باز نخواهد گشت ... دری که حتی اگر " ما " هم بخواهد باز نخواهد گشت ...

ای خدا ، غیر از تو که یاری ندارم ...

برای تو می نویسم ... دیگر از چه واهمه دارم ... زمانه مرا می شناسند ... تو مرا به زمانه شناساندی ... بگذار هر چه می خواهد بشود بشود ... بگذار زمین و زمین مرا در یک نفرین نابود کنند ...

مرا ، تو ، سالهاست نابود کرده ای ... آن زمان که دست نیازم سوی تو بود ... و تو چه آسان شاخه ای خشکیده را از درختی قطع شده بوی سویم دراز کردی ... تا شاید آخرین دیدارم باشد ... با تو ...

 

                من خسته ی بی عقل ... در این گوچه های بی فرجام تا کجا می روم ... تا کدامین میدان به مبارزه خواهم نشست ؟ ... زمانی که تنها نشانی از تو شاید بوی مرگ باشد ... در پوسته ای باریک ، از جنس تنها یار همیشگی ات ...

 

خورشید غروب کرده ... ساعتهاست که جسد خشکیده ام کنار این قصر سیاه ، مرگ را به رقص دعوت می کند ...

صدایت در گوشم می پیچد ... "                       "         زمانی که سکوت ، تنها صدایت بود ...

 

خـــــــــــــــــــــــــدایا ... تو کیستی ... ؟  ...

من می دانم تو مرا نشناختی ... و هرگز هم نخواهی فهمید ، و نفهمیدن شیرین ست ... مثل پسر بچه هایی که با توپ پلاستیکی فینال جام اروپا را حقیر می کنند ...

من می دانم تو نمی دانی ... که در این غمکده چه می گذرد ... و چرا می خواهی ، کسی بداند در ماتمکده ی تو چه می گذرد ... 

من می دانم تو نمی خواهی ... آخرین فریاد هایم را که همیشه آغاز بوده اند بشنوی ... حتی در این فضای بی بعد ...

کاش حتی خدا فریادم را می شنید ...

جسد خشکیده ام را پیدا کرده اند ...

سالهاست اینجا مانده ...

 بوی آشنایی می دهد ...

 غرق تو گشت ...

بوی تو را می دهد ...           

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 2:50  حرفای یاس یاس  | 

 

هنوز هم باور نمی کنم ... 

چه ساده  تمام تمام ها به سراغم آمدند ... زمانی که در انتظار پایان غمها بودم ... و طلوعی روشن از نوری که می تابد ، تا برای همیشه بماند ...

اما ...

           خورشید ، ساده ، مثل همیشه ، غروب کرد .

من 

تمام شدم .           

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 2:30  حرفای یاس یاس  | 

مرا ببوس مرا ببوس
برای آخرین بار
ترا خدا نگهدار
که میروم بسوی سرنوشت
بهار ما گذشته
گذشته ها گذشته
منم به جستجوی سرنوشت

در میان توفان
هم پیمان با قایقرانها
گذشته از جان باید بگذشت از طوفانها
به نیمه شبها
دارم با یارم پیمانها
که برفروزم آتشها در کوهستانها آه
شب سیه سفر کنم
ز تیره ره گذر کنم
نگه کن ای گل من
سرشک غم به دامن
برای من میفکن

مرا ببوس مرا ببوس
برای آخرین بار
ترا خدانگهدار
که میروم بسوی سرنوشت
بهار ما گذشته
گذشته ها گذشته
منم به جستجوی سرنوشت

دختر زیبا امشب بر تو مهمانم
درپیش تو میمانم
تا لب بگذاری بر لب من
دختر زیبا از برق نگاه تو
اشک بی گناه تو
روشن سازد یک امشب من

مرا ببوس مرا ببوس
برای آخرین بار
ترا خدانگهدار
که میروم بسوی سرنوشت
بهار ما گذشته
گذشته ها گذشته
منم به جستجوی سرنوشت
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 22:18  حرفای یاس یاس  |